آه ای دل اگر کسی به تو بگوید که روح همچون جسم فانی است،پاسخ بده که گل پژمرده می شود و از بین می رود ولی بذر ماندنی است.این قانون خداوند است.
"جبران خلیل جبران"
درب مطب دکتر به شدت به صدا درآمد.دکتر گفت: "در را شکستی بیا تو"
در باز شد و دختر کوچک نه ساله ای که خیلی پریشان به نظر می رسید، به طرف دکتر دوید: "آقای دکتر.مادرم"
و در حالی که نفس نفس می زد، ادامه داد:"التماس میکنم با من بیایید.مادرم خیلی مریض است"
دکتر گفت:"باید مادرت را به اینجا بیاوری،من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم."
دختر گفت:"ولی دکتر،من نمی توانم.اگر شما نیایید او می میرد."و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع به معاینه کرد و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.او تمام شب را بر بالین زن ماند،تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت:"باید از دخترت تشکر کنی،اگر او نبود حتما می مردی"
مادر با تعجب گفت:"ولی دکتر،دختر من سه سال است که از دنیا رفته" و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود.