يه داستاني رو يه زماني يكي از دوستان واسم تعريف كرد كه خيلي برام جالب بود.
در پي همون مبحث ديدگاه ها و تفاوت محيط و رويدادها به تناسب همون تفاوت ديدگاه ها خيلي مي تونه جالب باشه:
يه فوتباليستي كه خيلي هم پولدار بوده يه جايزه چند ميليون دلاري مي گيره. با يكي از دوستاش بوده كه يه زن فقير با لباسي مندرس مياد پيششو ازش خواهش مي كنه كه بهش كمك كنه. تنها پسرش سرطان داره. هزينه زيادي مي خوان واسه عمل كردنش. توي زندگيش تمام اميدش پسرشه.
فوتباليست دلش به حال زن مي سوزه و تمام پول جايزشو مي ده به زن. زن خوشحال مي شه و دعاش مي كنه و مي ره.
چند روز بعد دوست اين فوتباليست خيلي ناراحت مياد جاي فوتباليست و مي گه اون زن يه كلاهبردار بوده و قضيه پسرش هم دروغ محض بوده.
فوتباليست خوشحال مي شه. دوستش كه علت اين شادماني بي موقع رو مي پرسه در جواب مي شنوه:
خيلي خوشحالم كه پسري نبوده كه سرطان داشته باشه و مادري هم نبوده كه غصه پسرش رو بخوره.