یه مدت طولانی سات آپ نشده بود! خب زندگیه دیگه!! ترم تحصیلی داره به پایان خودش می رسه و به همراش دوران تحصیلی منم داره به پایان خودش نزدیک میشه! بعد 5 سال! زمان همینه دیگه1 خاصیتش اینه که می گذره.یادم میاد اون اوایل که اومده بودیم دانشگاه!چه خاطراتی!! البته اینم بگم که اصلا دلم نمی خواد برگردم به اون دورو زمان!!! قشنگ بودن خاطراتش اما فقط برای همون یه بار!!! امروز 27مه تقریبا فقط 1 ماه دیگه مونده به پایان این دوره تحصیلی. این که آدم داره به پایان یه چیزی نزدیک میشه خیلی هیجان انگیزه. یه تجربست برای نزدیکی به پایان دنیا! خیلی حس عجیبی داره وقتی می بینی: داره تموم میشه، برای همیشه...!
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید
ارسال شده توسط یکی از بازدیدکنندگان
خب ديگه!
يادمه تو يكي از نوشته هام گفته بودم كه از سالي كه گذشت راضيم! حالا مي گم نه فقط از سالي كه گذشت كه از اين مدت تحصيل تو دانشگاه راضيم. با همه ي سختي هاش برام خيلي سودمند بود! خيلي چيزا فهميدم و خيلي چيزا به دست آوردم. راستشو بخواين روزي هزار بار خدا رو شكر مي كنم كه تو اين مدت تحصيل فقط درگير درس و كتاب نشدم. خوشحالم كه حرف بعضي از اساتيدمو گوش ندادم كه مي گفتن بچسب به درسات و اين فعاليت ها رو بذار براي بقيه! خوشحالم كه پروژه تموم كردن سريع واحداي درسيمو تو برنامم نذاشتم! خوشحالم كه كنار درس خوندن به خيلي چيزاي ديگه رسيدم! نه اين كه فكر كنيد ازتمام برنامه هام راضيم كه طبيعتا اين جوري نيست و مي تونست خيلي بهتر از اينا باشه اما از اين لحاظ مي گم كه در حد توانم تلاشمو به كار بستم تا پشيمون نشم و الان حداقل اگه خيلي راضي هم نباشم، سرخورده و پشيمون هم نيستم!! خدا رو شكر مي كنم.
اين مدت تحصيل دانشگاه خيلي برام ارزشمند بود از اين بابت كه تجربه هاي خيلي خوبي رو فرا گرفتم. شايد اگه بخوام از 10 نمره فوايد دانشگاه به درس و فراگيري علوم مربوطه نمره بدم من نمره 4 رو مي دم. باقيش موارديه كه اصلا به درس ارتباطي نداره ولي در همين فضاي دانشگاه قابل دسترسيه. فقط كافيه همه فكر و ذكرمون رو مشغول درس نكنيم. اينجوري مي خوام بگم كه حداقل واسه خودم ارزش اون موارد غير درسي برام خيلي مفيدتر از درس بوده. يعني اگه درس خوندن هم برام قراره ارزشي داشته باشه و در آينده بدردم بخوره مديون اون تجربه هاي غير درسيه كه اگه اونا نبودن درس خوندن تنها بي فايده ي بي فايدست. اينو از من بشنويد كه با درس خوندن خالي به هر جا هم برسيد باز هم اون لذت واقعيه زندگي رو از دست داديد. من همين جا يه نكته اي بگم كه منظورم از درس همين كلاس ها و امتحانات و جزوات و گرايش هاي تحصيلي اي هست كه اونايي كه دنبالشن نه به خاطر عشق و علاقه ي ذاتي به اون بلكه به خاطر شرايطي كه درش قرار دارن دنبالش مي رن. پس اگه يه درس يا مبحث علمي اي رو با تمام وجود دوست داشته باشين اونقدر كه حاضر باشين براي يافتن اون دست به هر تحقيق و جستجويي بزنين از مباحث بالا مستثني هستن!
خلاصه از من گفتن كه دانشگاه فقط جاي درس خودن نيست كه هيچ فايده اي نداره. ديگه ازين واضحتر بگم؟! درس خوندن خالي هيچ فايده اي نداره!!! درس خوندن خالي مثل پشمك مي مونه!!! حجمش خيلي زياد و چشمگيره اما به محضي كه تو دهن مي ذاري انگار 3،4 تا دونه شكر گذاشتي تو دهنت!!! شايد خيلي شيرين باشه ولي كمه و زود تموم مي شه و تو مي موني و چوب پشمكت!!
اينم بگم خطاب من به اون دوستاني هست كه حرف منو بي كم و كاست مي فهمن، پس بقيه اين حرفا رو نخونن و بي خيالش بشن!!
براي همه شما آرزوي خوشبختي مي كنم و ازتون مي خوام واسه همه جوونا دعا كنين تا تيكه گم شده ي خودشون رو پيدا كنن و واسه ما دوتا هم دعا كنين كه اين كنار هم بودنمون مار رو بيشتر به ياد خداي مهربونمون بندازه كه اون بود كه با همه سختي هاش ما رو واسه هم خواست بهم رسوندمون. پس:
خدايا شكرت
دفعه پيش كه سايت رو آپ كردم در مورد نحوه شروع سال صحبت كرده بودم. يادتونه؟؟!! اخرشم يه فالي براي خودم گرفتم كه اين بود:
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
بعدشم اعتراف كردم نمي دونم چه ارتباطي به گفته هام داره!!
حالا مي خوام يه چيزي بگم!! شايد واستون جالب باشه! اونايي كه به غزليات زيباي حافظ اعتقاد دارن تجربه كردن كه گاهي اوقات غزلي كه براشون مياد شرح حالشونه و اونقدر دقيق و به جا مياد كه واقعا دهانشون باز مي مونه!! تو اين شرايط وقتي آدم فال مي گيره ديگه فالش بر اساس حرفاي جاري بر زبانش كه نمياد! بلكه بر اساس اون چيزي كه تو دلشه مياد!! خلاصه مي خوام بگم از اونجايي كه منم به غزليات حضرت حافظ در حد درك و فهمم اعتقاد دارم علي رغم اين كه گفته ي دفعه پيشم يه چيز ديگه بود اما بيتي كه اومد يه چيز ديگه مي گفت!! آره حق با همون بيت بود، واقعيتش اين بود كه اون لحظه اين بيت دقيقا و دقيقا شرح حالم بود!! حتما گيج شدين!! راست مي رم سر اصل مطلب، من ازدواج كردم! همونطور كه حافظ سريع دستمو خوند و تو اون بيت همه چيزو گفت! مثل اين كه خيلي راست رفتم سر اصل مطلب!!! حالا ازتون مي خوام كه اول براي همه پسر دختراي جوون دعا كنين كه ايشالا شريك و همراه متناسب خودشونو اونطور كه به صلاحشونه پيدا كنن و بعدشم براي ما دعا كنين كه زندگي خوب و پر از تفاهمي كنار هم داشته باشيم.
به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست خدا در قلبي است که براي تو مي تپد خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد خدا آن جاست در جمع عزيزترين هايت خدا در دستي است که به ياري مي گيري در قلبي است که شاد مي کني در لبخندي است که به لب مي نشاني خدا در بتکده و مسجد نيست گشتنت زمان را هدر مي دهد خدا در عطر خوش نان است خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن خدا آن جا نيست او جايي است که همه شادند و جايي است که قلب شکسته اي نمانده در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش در نگاه عاشقانه زني است به همسرش بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست زندگي چالشي بزرگ است مخاطره اي عظيم فرصت يکه و يکتاي زندگي را نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم فقط چيزهايي اهميت دارند چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند همچون معرفت بر خدا و به خود آيي دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند کساني که از دنيا روي برمي گردانند نگاهي تيره و يأس آلود دارند آن ها دشمن زندگي و شادماني اند خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟
بالاخره كم كم تعطيلات نوروزي هم داره تموم مي شه و دوباره درس و دانشگاه و امتحان و ... براي من يكي كه ديگه خسته كننده شده!!! ايشالا اين چندماه باقي مونده هم تموم مي شه و واسه يه مدت يه نفس راحتي مي كشم!!!
همتون به تناسب شرايطي كه داشتين يه شروعي براي امسالتون داشتين. يادمه شنيده بودم كه هر كي در زمان سال تحويل در حال انجام هر كاري باشه تا آخر سال مشغول همون كار مي شه!!! يه خرده اگه به اين گفته توجه كنيم چيزاي قشنگي از توش مياد بيرون!! بدون شك منظور اين نيست كه مثلا لحظه سال تحويل اگه در حال خوردن باشي تا آخر سال فقط مي خوري!!! به نظرم معنايي فراتر از اينا داره!! يه جورايي برمي گرده به همون ابتداي حرفم كه گفتم هركسي به تناسب شرايطي كه داشته سال يه جوري شروع كرده. من بي انصافي مي دونم كه منظور از زمان سال تحويل رو محدود كنيم به لحظه سال تحويل و بعيدم مي دونم منظور از هر كاري، يه نوع فعاليت فيزيكي خاص باشه!!! خب اگه اينارو كنار هم بذاريم يه چيزاي جالبي دستمون مياد. اينكه بدونيم مي خوايم چيكار كنيم؟؟ جزئي ترشو خودتونم يه فكري بكنين مطمئنم نكات جالبي دستگيرتون مي شه!! اگه دوست داشتين واسه ما هم بذارين كه بقيه بچه ها هم استفاده كنن!!
اينم فال من:
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
راستش خودمم موندم چه ارتباطي به بحث ما داشت!! ولي چون اومده بود ديگه نخواستم اونقدر صفحه رو رفرش كنم كه يه چيز مرتبط بياد!!!
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند. عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود. استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن." شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! " عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد. سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد. او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد. استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. " عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! " عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند ".
از طرف يكي از دوستان
واي فكرشو كنين! يه سال هم گذشت! تو ايميل هايي كه واسه دوستان فرستادم مي گفتم:
وقتي آخر سال مي رسه يه نگاهي به عقب ميندازيم و مي گيم كاش و اگر!!
ايشالا به اميد روزي كه اين كاش و اگرها به كمترين مقدار خودش برسه!
من كه خودم از سالي كه گذشت خيلي راضيم!! (چه از خود راضي!!!) يعني حداقل به اون شكل ناراضي نيستم!!!
ايشالا كه سال بعد هم براي همه شما دوستان هم براي من يه سال پر از نتايج قشنگ باشه
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
سلام خدمت دوستان عزیز!!
مشغلست دیگه!!!
دیروز 27مین 16 اسفند رو پشت سر گذاشتم!!!
آره دیگه سال به سال پیرتر می شیم!!! خلاصه اونقدر تنبلم که حتی روز تولدم سایتمو آپ نکردم پس دیگه گله ای نیست دیگه!!!!
اینم فال من:
آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند
نكتهها هست بسي محرم اسرار كجاست
روزی شخصی درحال نماز خواندن در راهی بود، مجنون بدون آنکه متوجه شود از بین سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد چرا بین من و خدای من فاصله انداختی؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟
زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه. واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انیشتن
زندگی برگیست در انتظار یک باد
یاریست در انتظار یک یاد
چشمیست در انتظار یک دوست
شب است در انتظار فانوس
راهیست در انتظار پایان
دستی در انتظار یک نان
ساقی در انتظار جامی
نت است در انتظار یک سی
.
.
.
روحی در انتظار پرواز
خطی در انتظار آغاز
.
.
.
زندگی مردی در انتظار یک مرگ
...
در Malachi آیه 3:3 آمده است: « او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست » این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند. همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود. زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟ مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد. زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.» اگر امروز داغی آتش را احساس میکنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند. «زندگی چون یک سکه است. تو میتوانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»
ارسال شده توسط يكي از دوستان
داشتم به مرگ فكر مي كردم. البته بحثش خيلي گسترده تر از اون هست كه بشه تو همين چند خط و پست در موردش بحث كنيم ولي خب يه خرده كه ميشه ناخنك زد بش!!!
اگه قراره بگين ما از زمان مرگ خبر نداريم يا اينكه آدم تا زندست بايد زندگي كنه و از اين حرفا كه من بهش مي گم خلط مبحث، اين پست رو نخونين!
نظرتون در مورد مرگ چيه؟ تا حالا بش فكر كردين؟ منظورم تجسم مرگ هست. اينكه كي و چطوري خواهيد مرد؟ (ترسناك شد ها!!!) اينكه كجا آخرين جايي هست كه با چشاتون مي بينين و بعد...؟ كيا آخرين افرادي هستن كه مي بينينشون؟ صبح يا شب؟ با چه وضعيتي؟ خيلي از جزئياتي كه ادم مي تونه اونا رو تجسم كنه. چه حسي دارين؟ نمي خوام تو اين بحث در مورد فلسفه مرگ و دنياي بعد از مرگ و مباحث بنيادين صحبت كنم. بيشتر مي خوام تجسمش كنيم. آخه آدم وقتي يه چيزو تجسم مي كنه احساس مي كنه بش نزديك تره، بهتر مي تونه بفهمش و راحت تر باورش كنه.
من تو اين بحث با توجه به محتوي و شيوه بحث، مرگ رو يك نوع هيجان در نظر مي گيرم و از اين ديد بهش مي پردازم.
هميشه دلم مي خواست و البته مي خواد كه موقع مرگ در هوشياري كامل باشم تا از لحظه لحظه اين رويداد آگاه باشم و تمام فرايندشو با تمام وجودم درك كنم. شده بعضي وقتا سوار مثلا ترن هوايي با از اين وسايل شهربازي هيجان زا مي شين! بعضيا كلي پول مي دن و وقت مي ذارن و كلي زحمتو متحمل مي شن ولي در زمان اون بازي چشاشونو مي بندن، حواس خودشونو پرت مي كنن و هر كاري كه اصلا متوجه او فرايند بازي نشن و در نتيجه هيچ هيجاني رو درك نمي كنن. خب يكي بگه تو كه نمي خواي از اين هيجان استفاده كني چرا اين همه هزينه مي كني؟؟!!! البته يه فرقي هست كه واسه مرگ چه هزينه بكني چه نكني بايد تجربش كني!! خب با اين ديد مي شه نگاه كرد كه حالا كه يك هيجان بسيار وسيع و عظيم قراره مفت مفت بدون هيچ هزينه اي براي هر فردي در نظر گرفته شده چرا استفاده نكرد از اين هيجان؟؟؟
نگرانيم از اين بود و هست كه نكنه لحظه مرگ، در هوشياري به سر نبرم و در يك فضاي خلصه گونه و بيهوشي چشم از دنيا ببندم. اون لحظه اي كه ديگه قراره همه چيز تموم بشه، اون افرادي كه قراره براي اخرين بار ببينمشون و همچنين آخرين افرادي هستن كه مي بينمشون. ديگه قراره بري براي هميشه، يك خداحافظيه واقعي، يك رفتن قطعي، اين كه بدوني وقتي چشماتو بستي ديگه هرگز اون فضا و افراد و اطراف رو نخواهي ديد. اين كه ندوني وقتي چشاتو مي بندي بعد كه باز مي كني چي مي بيني؟ كجا هستي؟ خيلي بار هيجانيش بالايه ها!!! همينطور كه دارم فقط مي نويسمشون و فقط يه خردشو با زبون خيلي ساده نام مي برم يه احساس هيجان بهم دست مي ده حالا فكرشو بكنين اون لحظه با اين همه بار هيجاني و ابهام و گنگي واقعا مي شه بهوش بود و هر آن از شوق و بار هيجانيش هوش از سر آدم نره؟! همينش منو مي ترسونه كه همون اول كاري هوش از سرم بره و از درك لحظه لحظه اين فرايند محروم بمونم! نمي خوام بيشتر از اين بش بپردازم. باقيش ديگه با خودتونه. فقط يه خرده جزئي تر به اين لحظه تاريخي كه تو زندگي هر كس فقط يك بار صورت مي گيره و به نوعي مرحله عطف زندگي هست براي دگرگوني از حالتي به حالت ديگه، يه تحول واقعي، يه دگرديسي بزرگ و . . .توجه كنيم.
يه مدتي گذشت آپ نشد سايت! بعضي وقتا آدم واقعا چيزي تو ذهنش نمياد در اصل مياد ولي نمي دونه چي اومده يا شايدم نمي دونه چطور از ذهنش خارج كنه يا... اصلا نمي دونم. بهتره بيت شعري كه اومده رو براي خودتون بخونين. اين دو بيت رو فال گرفتم مي ذارم:
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
رازي كه بر غير نگفتيم و نگوييم
با دوست بگوييم كه او محرم راز است
این چیزی است که مردم بیشتر از آن میترسند، قدم تازه ای برداشتن... - داستایوسکی
هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند - دکتر شریعتی
با پاي ديگران نمي توان راه رفت و با فكر ديگران نمي توان زندگي كرد.(اريك فروم)
امتحانا هم باز شروع شد!! ديگه به جايي رسيدم كه دلم مي خواد هر چي زودتر اين شرايط عوض بشه و يه جور ديگه زندگي كنم!! كلا خيلي خوبه كه آدم تو زندگيش هر چند وقت يه بار بتونه يه دنياي جديد براي خودش ايجاد كنه با يه معيارهاي جديد با يه شرايط جديد با يه ارزش هاي جديد با يه افكار جديد با يه اهداف جديد با يه لذت جديد و با هزار تا چيز ديگه جديد كه آدم بتونه يه دنياي ديگه رو تجربه كنه. باز مي تونه وقتي از اين شرايط خسته شد دوباره همه چيزو رفرش كنه و ....
شما نظرتون چيه؟؟!!!
براي هر انسان معيارهايي براي تعريف ارتباط وجود داره. يعني مرزهايي وجود داره. محدوديت هايي وجود داره كه بر اساس افكار، عقايد، شرايط و خيلي چيزاي ديگه اون مرزها و محدوديت ها رو تعريف مي كنه. شايد از ديد يكي نگاه كردن، خارج اون محدوده باشه و واسه يكي نزديك ترين ارتباطات داخل اون محدودش باشه. پس يكي از پارامترهاي موثر در ارتباطات همين مرزها و محدوديت هايي هست كه هر نفر بر اساس همون چيزايي كه گفتم براي خودش تعريف مي كنه.
حالا يه پارامتر ديگه هم هست و اون برداشتي كه آدما از اطرافيانشون دارن. يا به عبارتي همون جايگاهي كه آدما از اطرافيانشون در ذهن خودشون قرار مي دن. در اين شرايط آدما براي يه تعداد افراد خاص كه حالا تعريف اين خاص بودن بر مي گرده به نوع اعتماد و نگاهي كه به طرف دارن و معيارهايي كه دارن، محدوده و مرزهاشون رو كمي تغيير مي دن. يعني طبيعتا علاوه بر بحث پايه ديدگاهي هر انسان به ارتباطاتش نوع شناختي كه از طرف داره در اون ارتباط و تعريف اون محدوده و مرزها تاثير گذاره. كه هم از طرفي به قواعد اصليش آسيبي نمي رسونه و هم از طرفي تفاوتي رو در برخورد با افراد اطرافش قائل هست. همه اينا رو گفتم كه بگم جايگاه اطرافيان و ميزان شناختي كه آدما از اونا دارن در تعريف اون معيارها تاثير گذاره. خب اين بحث رو اين جا رها مي كنيم.
مي دونيم يكي از راه هاي اعتماد به اطرافيان، شناخت محدوده ها و مرزهاي تعريف شده طرف و مهمتر پايبند بودن بر اون محدوده ها و مرزها مي تونه باشه. بحث مقيد بودن به اين محدوده هاي تعريف شده براي هر فرد مطلب بسيار مهمي هست. اينكه فرد هر محدوده اي داره به اون محدودش به عنوان ايدئولوژي رفتاريش نگاه كنه و هيچ چيز باعث نشه اونو زير پا بذاره. از طرفي هم مي دونيم كه مهم ترين عامل قدرت بخشيدن به پايه ها و بنيان اون مرزها و محدوده ها يا به نوعي پايبند بودن به اونا، عقل و منطق هست كه از نظر من كاملا مطلق هست. يعني در شناخت ها و نحوه ي ايجاد ارتباطات بايد با عقل مطلق بررسي بشه. (چون وجود احساسات در تصميم گيري باعث انحراف تحليل عقل مي شه حتي كمترين مقدارش.) اينا رو هم گفتم كه بگم يكي از مهم ترين معيارهاي اعتماد به اطرافيان شناخت محدوده ها و مرزها و اطمينان از پايبندي به اون مرزها هست كه اونم وابسته به وجود عقل صحيح و سالم و تحليل منطقيه. اين مطلب رو هم رها مي كنيم!
پس براي ايجاد ارتباط و اعتماد مي شه با توجه به بحث بالا به 2 مورد مهم اشاره كرد كه طبعتا مستقل از هم عمل نمي كنن ولي خيلي راحت مي شه ميزان تاثير هر كدوم رو مشخص كرد.
مي دونيم كه معمولا ارتباط بر اساس محدوده و مرزهاي خاص هر فرد تعداد افراد بيشتري رو در خودش جاي مي ده. به نوعي ارتباط بر اساس اون محدوده ها و مرزها عام تر هست و ارتباط بر اساس اون جايگاه ذهني يا همون اعتماد ها خاص تر هست.
با گفته هاي فوق يكي از راه هاي شناخت افراد رديابي روابط اجتماعي و شخصيتيش هست كه مي شه از طريق اون به محدوده ها و مرز هايي كه فرد براي خودش در نظر گرفته پي برد و از بررسي اين مرزها ميشه حدودا به طرز فكر فرد رسيد.
قابل گفتن هست كه از نگاهي ديگر اين روابط موجود در هر فرد و به تناسب اون محدوده ها و مرزهاي ارتباطيش همون خروجي هاي اون سيستم پردازش ذهني اي هست كه تو بحث شناخت افكار گفته بودم و اگه تو اين مرحله شناختي نسبي هم از اون سيستم پردازش ذهني طرف يا همون ايدئولوژي فكري داشته باشيم كارمون راحت تر هم ميشه!!!
مي بينين كه شناخت ادما درسته كار خيلي سختيه و خيلي وقتا خطا داره ولي اين به اين معنا نيست كه هيچ وقت نميشه هيچ كس رو شناخت يا حداقل كليات فكري و ديدگاهي طرف رو درك نكرد.
موفقيت ،پيش رفتن است نه به نقطه پايان رسيدن.(توني رابينز)
سلام. شرمنده يه مدتي نبوديم ديگه!!
ايشالا بازم بتونيم مطلب بديم بالا!
بازم فال بالاي سايت تقديم شما....!!
فال خودم:
شكرفروش كه عمرش دراز باد چرا
تفقدي نكند طوطي شكرخا را
به نظر من آدما چند دسته تقسيم مي شن.
يه عده از آدما افرادي هستند كه رفتارها و كردار و گفته هاشون در اصل اون چيزي هست كه مي خوان باشن نه اون چيزي كه هستن. اين عده از افراد داراي يك ايدئولوژي واحد كه زيربناي فكري و منطقي حركاتشون باشه نيستن. معمولا رفتارهاشون به تناسب محيط تغيير مي كنه. اگه يه جايي حس كنن كه انجام يه عمل مشخص از ديد اطرافيان پسنديده هست اونو انجام مي دن و در جايي ديگه با افراد متفاوت همون عمل مشخص رو به خاطر ديد منفي اطرافيان جديد انجام نمي دن. فكر مي كنم واضح باشه. اينا به خاطر ديگران زندگي مي كنن. به خاطر ديگران حرف مي زنن. به خاطر ديگران مي خورن. به خاطر ديگران مي رن و ميان به خاطر ديگران لباس مي پوشن و چه بسا رنگ و شكل لباسشون هم به خاطر ديد ديگران هست. جالب اينجاست كه اكثرا تو صحبتاشون اذعان مي كنن كه انسان نبايد واسه ديگران زندگي كنه ولي در عمل عادت كردن و نمي تونن اون قوانين دست و پاگير دورو برشون رو بشكنن. قدرت مقابله با شماتت ديگران رو ندارند. شديدا خواستار تاييد محيط هستن. اگه در يه محيطي يكي از رفتارهاشو رد كنن شديدا نگران مي شه و از اين بعد قضايا.
و اما دسته بعد ادمايي هستن كه به يه ايدئولوژي خاص از زندگيشون رسيدن. و تقريبا تمامي رفتارها و حركات و گفتارهاشون از همون ايدئولوژي و مبناي ديدگاهيشون نشات مي گيره. در مورد اينا ديگه ديدگاه اطرافيان براشون به كمترين حد ارزشي مي رسه. براشون مهم اينه كه فعاليتشون رو بر مبناي ديدگاه خودشوت تنظيم كنن حتي اگه از ديد اطرافيان اون فعاليت مذموم باشه. نه تنها از انتقاد اطرافيان ناراحت نمي شن بلكه خوشحال هم مي شن! براشون مهم نيست ديگران چه رنگي رو دوست دارن مهم اينه كه خودشون چه رنگي رو دوست دارن. معمولا معتقدن كه بايد از اين فرصت كم زندگي به نحو احسن استفاده كرد و براي همين زندگي و وقتشونو صرف جلب نظر اطرافيان نمي كنن. به دنبال آرامش هستن حالا اين آرامش هم مي تونه در قالب خواست اطرافيان باشه هم خلاف خواست اونا. به عبارتي قرار نيست اين آرامش و براي خود زندگي كردن الزاما هميشه مخالف خواست اطرافيان باشه. چه بسا آرامش فرد در همون خواست اطرافيان باشه. مهم اينه كه با خودش احساس كنه انجام اين كار براش آرامش داره و تناقضي با ايدئولوژيش نداره.
حالا اگه فرض كنيم اون ايدئولوژي و مبناي منطقي و ديدگاهي هر فرد رو يه سيستم مبدل در نظر بگيريم كه احتياج به يه تعداد ورودي داره تا با پردازش اونا يه تعداد خروجي بده. اين جا مي شه فرض كرد نوع و طرز فكر افراد به عنوان ورودي هاي اين سيستم در نظر گرفته مي شن و رفتارها، حركات و گفتارها و در مجموع كنش ها و واكنش هاي فرد با محيط خارج، خروجي اين سيستم باشن.
معمولا ما دسترسي به افكار انسان ها نداريم! يعني به نوعي دسترسي به اون ورودي سيستم نداريم. ولي اگه بتونيم هر خروجي رو تحليل كنيم تقريبا مي شه تشخيص داد اين خروجي از چه ورودي اي نشات مي گيره. اينجا يه مشكل داريم و اينكه انسان ها كاملا متنوع رفتار مي كنن علاوه بر تنوع تعداد خروجي ها هم خيلي زيادن و اگه قرار باشه ما تك تك خروجي ها رو بگيريم و ورودي شو حدس بزنيم امكان پذير نيست. پس لازمه يه چيز ديگه رو بشناسيم. اون همون سيستم پردازش هست. اگه بتونيم به مكانيسم اون سيستم پي ببريم مي تونيم ديگه خودمون به طور نسبي حدس بزنيم كه در قبال هر خروجي چه ورودي اي داشته. يعني به معنايي ما يك مدل از نحوه كار اون سيستم ايجاد مي كنيم. در مبحث مدل سازي ما يه تعداد از داده ها رو بررسي مي كنيم و رابطه و معادله اي بين اون ايجاد مي كنيم و مي تونيم به يك مدل نسبي دست پيدا كنيم كه فضا رو با داده هاي ديگه به طور نسبي شبيه سازي كنيم. بدون شك پيچيدگي انسان خيلي بيشتر از اونه كه براي رفتاراش بشه يه مدل ساخت و مطمئن شد درست عمل مي كنه. بحث منم اين نيست
بر مي گردم به حرف خودم. اگه ما بتونيم به طور نسبي تشخيص بديم اون مبناي ايدئولوژي و منطقي و ديدگاهي يك فرد چطور عمل مي كنه تقريبا مي شه براي اكثر رفتارهاش استفاده كرد. طبيعتا لازم نيست حتما تمام مطلق افكار يك فرد رو تشخيص داد كه اصلا لازم نيست اين كار. چون بالاخره با هر فردي به اندازه اي ارتباط وجود داره و اين شناخت هم به اندازه اون ارتباط بستگي داره و حتي در بالاترين سطح ارتباطات هم نمي شه توقع داشت كه از تمامي مطلق فكر طرف خبردار بود. پس اين مبحث تشخيص طرز فكر افراد كاملا نسبيه و حتي با بررسي تمام موارد فوق امكان خطا رفتن دور از نظر كه نيست هيچ بلكه كم احتمال هم نيست! هر چقدر آدم بتونه منصفانه تر بررسي كنه احتمال صحت تشخيصش بيشتره. اين نكته خيلي مهمه. اين كه بدونيم انسان موجود پيچيده اي هست و گاهي اوقات رفتاري ازش سر مي زنه كه در نظر نمي ره و نبايد اون مورد رو در تشخيص دخالت داد. اين مبحث خيلي پيچيده هست. خيلي هاشو نميشه در قالب يه تعداد فرمول و قانون بيان كرد. خيلي هاش بر مي گرده كاملا به نحوه تشخيص افراد.
البته براي اون دسته از افرادي كه به خاطر ديگران زندگي مي كنن اين قوانين كارساز نيست چون خروجي هاشون بر اساس يك سيستم پردازش نيست بلكه حاصل سيستم محيط هست. يه جورايي براي شناخت طرز فكرشون بايد به محيطشون نگاه كرد.
فرا رسيدن ايام عاشورا رو به همه تسليت مي گويم
يه مدتي بود آپ نبودم. يه مدتي رو نمي تونم مداوم بيام. الانم اومدم بگم كه واسه يه مدتي شايد به شكل مداوم نتونم بيام آپ كنم. اگه مطلبي چيزي دارين كه قشنگه بفرستين به سايت كه بذارم تو مطالب.
خلاصه اين يه مدتي رو كه نيستم يه نفس راحتي هم مي كشين!!
امروز مسعود اومد ایران. آخرین باری که دیده بودمش فکر کنم خرداد بود. کلی حرف داریم با هم!!. چقدر زود می گذره. یاد اون رنو بخیر! یاد اون روزای دم در دانشکده علوم تربیتی! یاد اون گفتمان ها! یاد همش بخیر.به جایی رسیده بود که اگه کسی می خواست نشونی بده مثلا کامیاب کیه، می گفت همونی که با مسعوده یا برعکس!!!! یه بار تو یه سایتی یه سوال گذاشتم در مورد مدل سازی بعد یه بنده خدایی آی دیشو گذاشت تا باش تماس بگیرم. یه زمانی آن شدیم تا باهم در مورد موضوع صحبت کنیم. کاشف به عمل اومد اون بنده خدا کارشناسیش مشهد بود و الان ارشد تهرانه. خلاصه بحث به بحث شد تا اینکه فامیلمو پرسید و منم گفتم یه خرده فکر کرد گف تو همونی نبودی که همش با مسعود بود!! می شناسمت قد درازی داشتی و عینکی!! حالا من هر چی فکر می کردم کی بود اصلا یادم نمیومد!! خلاصه واسم جالب بود که این قضیه به اون جا هم رسیده بود!!!
درگذشت مرجع عاليقدر شيعه آيت الله العظمي منتظري را به عموم شيعيان جهان تسليت عرض مي نمايم
... گاهي براي رسيدن، بايد نرفت
تا حالا شده نسبت به يه چيزي حس خوبي داشته باشين؟؟
مي دونيم هر چي كه در اين دنيا هست تابع قوانين جهان طبيعت هست و يكي از مهم ترين قوانين هم نسبيت هست كه به معناي خاص و عام مفهوم گسترده اي داره. به طور ساده، خودماني و البته مرتبط با بحث ما يعني شما چيزي در اين دنيا پيدا نمي كنين كه از يه بعد خاص بتونين ادعا كنين بهترين هست. اين يعني اين كه حتي اگه شما و اطرافيانتون ندونن، امكان داره بهتر از اون چيزي كه شما دارين وجود داشته باشه. خب حالا بر مي گرديم سر سوال اولمون: تا حالا شده به چيزي حس خوبي داشته باشين؟؟ دوستش داشته باشين؟؟ احساس خوبي باهاش داشته باشين؟؟ طبيعتا اگه آره حتما دليلي داشته اين انتخاب شما، يعني خصوصياتي داشته كه شما از بين يه تعداد مورد ديگه اينو انتخابش كردين. چه خصوصياتي؟ فكر كنين... شكل، رنگ، اندازه، قيمت، زيبايي و هر خصوصيتي كه به ذهنتون مي رسه اگه اين چيز مصداقش يه انسان هم باشه خصوصياتي از قبيل فهميدگي، شعور، سن، ظاهر، پول، اعتقادات، فرهنگ و هر خصوصيت مادي و معنوي مي تونه شاملش بشه. اينجا يه نكته اي رو تو پرانتز بگم، در مورد انسان نمي خوام اين ذهنيت براتون ايجاد بشه كه مي خوام بگم ارزش يه انسان به پول و مادياتشه. به هيچ وجه. براي همين خصوصيات معنوي رو هم آوردم كه تمام خصوصيات رو شامل بشه و ديگه كسي نتونه ايراد بگيره! بحث من اين هست براي هر كسي يه خصوصياتي ارزشمنده. اصلا مهم نيست چه خصوصياتي، مهم اينه كه بالاخره يه تعداد خصوصياتي از ديد شما به جنس مورد نظر يا انسان مورد نظرتون ارزش مي ده و شما مي تونين اونو نسبت به بقيه انتخاب كنين و بش حس خاصي داشته باشين. تا اينجا حس شما بر اساس اون خصوصيات بوده. براي اينكه آزمايش كنين اين حرفم درسته يا نه امتحان كنين.. مثلا شما يه خودكار رو به خاطر اينكه رنگش آبيه و روون مي نويسه و ارزون قيمته دوست دارين. حالا اگه اين خصوصيات كاملا متفاوت بشه... يا در مورد انسان فرض كه خصوصيت مهم شما براي دوست داشتن، پول طرف بوده، يا از افرادي هستين كه معتقدن همه چيز پول نيست و خصوصيت مورد نظرتون شعور طرف بوده. حالا اگه طرف پول نداشته باشه يا شعور نداشته باشه بازم همون حس رو بهش دارين؟؟؟ حالا من يه خلاصش رو گفتم شما مي تونين براي تك تك خصوصياتي كه در نظر دارين تست كنين اين قضيه رو. منطق مي گه اگه شما بر اساس يه تعداد خصوصياتي چيزي رو پذيرفته باشين با از بين رفتن اون خصوصيات ديگه اون چيز نمي تونه انتخاب شما باشه. تا اينجا قبول؟؟!!
حالا فرض مي كنيم كه كيس مورد نظر شما خصوصياتشو از دست نداده، بلكه كيس جديدي اومده كه همون خصوصيات رو كامل تر داره (بنا بر قانون نسبيتي كه ابتداي بحث شد) قاعدتا شما بايد دست از مورد اول خودتون بكشين و به سمت جديد بريد. ولي خب طبيعتا خيلي وقتا آدم نمي تونه به اين راحتي دست بكشه ولي حداقل حس ناگوار و ترديد گونه اي در فرد ايجاد مي شه كه چرا با وجود موردي با خوصيات كامل تر و نزديك تر به خواسته هام بايد چيزي رو داشته باشم كه نزديك نيست؟؟ يكي از بزرگ ترين عوامل در ايجاد مشكلات همين هست. ما در يه زمان خاص احتياج به رايانه داريم مي خريم ولي 1 ماه بعد سيستم هاي خيلي سريع تر و مجهز تر و ارزان تر مياد تو بازار و شما دچار يه حس به اصطلاح دل چركي مي شين كه كاش صبر كرده بودم، غافل از اين كه طبق قانوني كه گفته شد شما هيچ وقت نمي تونيد بهترين رو داشته باشيد. ولي حتي با قبول داشتن اين قاعده باز هم احساس خوبي نخواهيد داشت. و بحث ما هم سر همين احساس هست وگرنه طبيعتا كمتر پيش مياد افراد چيزهاشان رو كنار بذارن. چيزي كه زماني رو باهاش بودن و خاطره ها باهاش دارن ولي اون احساس دل چركي شدن ايجاد مي شه و همه چيز سر همين احساسه هست. حالا چي كاركنيم كه اين حس ايجاد نشه و اگه ايجاد مي شه مشكل از كجاست؟ براي اين كه بفهميم چي كار كنيم بايد بگرديم ببينيم آيا موردي هست كه تمام موارد فوق در موردش صدق كنه ولي هيچ وقت اون حس بد به ادم دست نده؟؟ من دو تا مثال ساده مي زنم. حس شما به مادر يا پدرتون. شما نسبت به مادر و پدرتون احساس خوبي دارين. مادر و پدرتون طبيعتا يه خصوصياتي دارن. اين خصوصيات نسبي هستن، پس پدر و مادري هم هستن كه در اين زمينه خصوصيات از پدر و مادر شما سر باشن. خب اگه شما اين پدر مادر بهتر رو ببينين آيا اين حس در شما ايجاد مي شه كه كاش اونا پدر و مادرم بودن؟؟ طبيعتا كه نه (موارد استثنا رو نديده مي گيريم). چرا؟؟ چون درسته اونا يه تعداد خصوصياتي دارن ولي دوست داشتن پدر و مادرتون فقط به خاطر اون خصوصيات نيست. يه چيز ديگست كه ما دنبالشيم.
فرض كنين كسي كه دوستش دارين، يه خودكار بهتون هديه داده. اين خودكار قطع و وصل مي شه و خوب نمي نويسه. همين خودكار عين همين تو مغازه هست كاملا شبيه اين و خوب هم مي نويسه. ايا مي تونين حستون رو از اون خودكار بردارين و به خودكار جديد كه بهتر هم هست منتقل كنين؟؟ معلومه كه نه. چرا؟؟؟ چون درسته كه خودكار جديد بهتر از خودكار قبلي هست ولي دوست داشتن اون خودكار فقط به خاطر اون خصوصيات نيست. يه چيز ديگست كه ما دنبالشيم!
اين چيزي كه ما دنبالشيم، همونيه كه حتي با وجود كيس هاي خيلي بهتر و با خصوصيات كامل تر نسبت به كيس مورد نظر شما، بازهم هيچ احساس بدي در شما به خاطر نقص نسبي كيس شما ايجاد كه نميشه هيچ تازه عزيزتر هم ميشه!!
حالا اون چيه؟؟؟ من چيزي نمي گم! اينا رو گفتم واسه اين كه سوال تو ذهنتون پيش بياد و وقتي كه كتاب رو مي خونين دقيقا نكاتشو بگيرين!! بريد و شازده كوچولو رو كامل بخونين به خصوص قسمتي كه شازده كوچولو توي زمين، با يه باغ پر از گل سرخ روبه رو مي شه. بعدش هم كه با روباه مواجه مي شه و جواب سوالش رو كه جواب سوال شما هم هست رو پيدا مي كنه...
حتما وقتي به جواب رسيدين واسه من هم بذارين. مي خوام ببينم شماها چه برداشتي داشتين؟!!
امشب مي خوام يه كتاب بتون معرفي كنم. پيشنهاد مي كنم حتما تهيش كنين و بخونينش. فكر نكينين از اون كتاباي 300 صفحه ايه، نه، كلش نهايتا 50 صفحه مي شه. پيشنهاد مي كنم ترجمه ي احمد شاملوش رو تهيه كنين. خيلي جذابه. براي شخص من كه يكي از كتابايي بوده كه تحولي عظيم در ديدگاهم به رويدادهاي اطرافم ايجاد كرد.
10 بار اين كتاب رو خوندم ولي حتي دهمين بار هم مواردي رو درك كردم كه تو دور قبل متوجش نبودم. از اون كتاباييه كه نويسندش با تمام وجودش اونو نوشته. مي دونين كه به عنوان كتاب قرن در قرن بيست شناخته شد.
چند قسمت از اين كتاب كه حداقل واسه خودم الگويي بوده رو تو قسمت دستنوشته ها مي ذارم. اميدوارم قانع بشيد براي خوندنش!!
مي گم نظرتون چيه قبل از اين كه پستم تموم شه اسم كتاب رو هم بذارم؟؟!!!!!
The little Prince
يا همون شازده كوچولوي خودمون!! اثر بي نظير استاد آنتوان دو سنت اگزوپري
مردان موفق كارهاي متفاوت نمي كنند بلكه كارها را به گونه اي متفاوت انجام مي دهند.(اسپنسر جانسون)
خب يكي از بچه هاي زبر و زرنگ كامنت گذاشته بودن و اعلام كرده بودن كه ساعت سايت مشكل داره و يه ساعت عقبه!!
خب ما هم البته با تاخير درستش كرديم ديگه!!!
حالا بازم اگه مشكلي بود ما در خدمتيم!!!
يه داستاني رو يه زماني يكي از دوستان واسم تعريف كرد كه خيلي برام جالب بود.
در پي همون مبحث ديدگاه ها و تفاوت محيط و رويدادها به تناسب همون تفاوت ديدگاه ها خيلي مي تونه جالب باشه:
يه فوتباليستي كه خيلي هم پولدار بوده يه جايزه چند ميليون دلاري مي گيره. با يكي از دوستاش بوده كه يه زن فقير با لباسي مندرس مياد پيششو ازش خواهش مي كنه كه بهش كمك كنه. تنها پسرش سرطان داره. هزينه زيادي مي خوان واسه عمل كردنش. توي زندگيش تمام اميدش پسرشه.
فوتباليست دلش به حال زن مي سوزه و تمام پول جايزشو مي ده به زن. زن خوشحال مي شه و دعاش مي كنه و مي ره.
چند روز بعد دوست اين فوتباليست خيلي ناراحت مياد جاي فوتباليست و مي گه اون زن يه كلاهبردار بوده و قضيه پسرش هم دروغ محض بوده.
فوتباليست خوشحال مي شه. دوستش كه علت اين شادماني بي موقع رو مي پرسه در جواب مي شنوه:
خيلي خوشحالم كه پسري نبوده كه سرطان داشته باشه و مادري هم نبوده كه غصه پسرش رو بخوره.
مي خوام امشب اين بيت شعري كه از حافظ برام اومده رو اين جا بذارم:
حافظ از دست مده دولت اين كشتي نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت
حالا نوبت شماست! نيت كنين.... حالا صفحه رو يه بار رفرش كنين. بيت غزل بالاي صفحه هم تقديم شما!
تا حالا شده به گذر زمان فكر كنين؟؟
تا حالا شده بعضي وقتا زمان براتون مثل برق بگذره و بعضي وقتا هم هر ساعت يك سال براتون طول بكشه؟!شايدم بيشتر!
خيلي جالبه نه؟! تا حالا بش فكر كردين؟! فكر مي كنم اين قابليت بر مي گرده به همون ديدگاه انسان. چطور مي شه اين ديدگاه رو كنترل كرد؟! مي خوام اينو بگم: اصلا لازمه كنترل بشه؟؟!!! راحت تر بگم تا حالا شده در يك زمان خاص و يك شرايط خاص اون زمان رو به نوعي تو ذهنتون ثبت كنين و به شكلي آينده رو ببينيد، يعني خودتون رو در همون شرايط يا همون مكان در چند ماه بعد يا چند سال بعد ببينيد و با خودِ چند سال بعدتون كه مثلا همون جا وايساده حرف بزنيد؟!! بش بگين كه من الان چند سال قبل تو هستم! وقتي رسيدي اون زمان يادت بياد كه چند سال پيش من بودي در همين جا!
خيلي جالب مي تونه باشه. اين كه يه روزي بريد يه جايي وايسيد، جايي كه چند سال پيش يا چند ماه پيش اونجا ايستاده بوديد و يادتون بياد اون جرفايي رو كه در اون زمان با الان خودتون زده بوديد رو. اين كار حداقل به من كه خيلي كمك مي كنه تا بتونم اين گذر زمان رو بهتر كنترل كنم.
وقتي اين جوري به زمان نگاه مي كنين، وقتي اينقدر مي تونين سوار زمان بشين به جايي مي رسين كه وقتي در شرايطي قرار مي گيرين كه زمان براتون خيلي كند مي گذره، ديگه خودتونو اسير زمان نمي كنين. از يه طرف مي تونين زودتر بريد به اينده و يك علامت براي خودتون تو آينده بذاريد و از طرفي هم مي تونيد اين گذر كند زمان را با تمام وجود لمس كنيد. يعني به جاي بيزاري از كند بودن زمان بيشتر ازش استقبال كنيد.
كافيه گذر زمان رو باور كنيم. به اين باور برسيم كه زمان مي گذره چي بخواهيم چه نخواهيم.
مقدمه
با فکر کردن به باهوشترین افرادی که میشناسید احتمالا چند خصیصه بارزشان را به خاطر میآورید، به احتمال زیاد این افراد با کمترین تلاش ، بالاترین نمرهها را در مدرسه میگرفتند. آنها شغلهای خوبی دارند ، ولی در ارتباط با همکارانشان موفق نیستند. و با اینکه دوستان زیادی دارند، ولی روابط جدی شخصیشان اندک است.
خصوصیات افراد دارای هوش هیجانی بالا
به چند نفر از موفقترین افراد در زندگی تان فکر کنید و به خصیصههای مشترکی که آنها با یکدیگر دارند. بیشک ، دایره دوستان این افراد بزرگ و متنوع است. ارتباطات شخصیشان قوی و زندگی خانوادگی شان مملو از افتخار و کامیابی است. آنها نسبت به دیگران ، حتی نسبت به کسانی که تازه ملاقات میکنند، علاقه نشان میدهند.
آنها رضایت بیشتری از شغل خود دارند، احترام همسالانشان را برمیانگیزند و به خاطر خوب انجام دادن مسئولیت شغلیشان ، از سرپرست خود امتیاز و ترفیع میگیرند. آنها عواطفشان بدون ریاکاری ، احساساتشان بدون نخوت ، و اعتماد به نفسشان عاری از هر خودنمایی است. تفاوت بین این دو گروه، تفاوت میزان IQ یا ضریب هوشی و چیزی است که EI یا هوش هیجانی نامیده میشود. هوش هیجانی شیوهای پذیرفتهشده برای ارزیابی موفقیت یک فرد است. شیوهای که امروزه در آمریکا رو به گسترش است.
هوش هیجانی EI و تفاوت آن با IQ
تفاوت بین معلومات کتابی و مهارت در زندگی روزمره و ارتباطات افراد ، در واقع همان تفاوت بین IQ یا ضریب هوشی و EI یا هوش هیجانی آنهاست. از اواسط سالهای 1980 مطالعات روزافزونی در این مورد انجام میشود که هیجانات ما ، و واکنش بعدی ما نسبت به آنها، چه مقدار در سلامت عمومی و موفقیت ما در زندگی نقش دارند، و به خصوص در سالهای اخیر این مطالعات به شدت مورد توجه قرار گرفتهاست. در واقع ، مطالعات وسیعی انجام شده تا نشان دهد ضریب هوشی بالا به تنهایی لازمه موفقیت نیست.
دکتر ریچارد بویاتسیز ، استاد دانشکده مدیریت ودرهد (Weatherhead) در دانشگاه کیس وسترن ریزرو (Case Western Reserve) در کلیولند ، هوش هیجانی را مجموعهای از شایستگیها و تواناییهایی میداند که ما را قادر میسازد تا کنترل خود را به دست گیریم و در مورد دیگران نیز آگاه باشیم . به بیان ساده ، هوش هیجانی استفاده هوشمندانه از هیجانات است، و در زمینه حرفهای به این معناست که احساسات و ارزشهای خود را نادیده نگیریم و تاثیرشان را بر رفتارمان بشناسیم. دکتر بویاتسیز میگوید که برای پیبردن به شدت میزان هوش هیجانی ، باید توجه کنیم که چقدر نسبت به دیگران دلسوز و حساس هستیم، و همیشه در نظر داشته باشیم که بالاترین درجه همدلی ، درک کردن افرادی است که مثل شما نیستند.
آیا هوش هیجانی ثابت است؟
ضریب هوشی ما حتی با روند بلوغ مان نسبتا ثابت میماند، ولی هوش هیجانی میتواند قویتر شود. دکتر بویاتسیز میگوید، بسیاری از مدیران و رؤسا به آن چیزی که میدانند بهتر است عمل نمیکنند، و به این علت شکست میخورند. وی همچنین اضافه میکند، با اینکه برای کودکان ، در آن سنین ، قویتر کردن هوش هیجانی کار سادهتری است، حتی بزرگسالان هم میتوانند هوش هیجانی را در خود بپرورانند. به عنوان یک بزرگسال ، شکوفا کردن تواناییهای شناختی مشکل است، اما شما در هر سن و هر مرحلهای از زندگی میتوانید هوش هیجانی خود را پرورش دهید.
آموزش مهارتهای اجتماعی به کودکان برای پرورش هوش هیجانی
برای پرورش هوش هیجانی طبیعتا بهتر است که هر چه زودتر شروع کنید. کتی کوهن، یک مددکار اجتماعی بالینی در فیرفاکس ویرجینیا، حومه شهر واشنگتن دی. سی. است. از نظر او، کمک به کودکان و نوجوانان جهت پرورش مهارتهای اجتماعی قوی بهترین راه است. کوهن 20 سال است که به ایجاد کارگاههای مهارتهای اجتماعی برای کودکان که بعضی از آنها فقط سه سال دارند و نوجوانان میپردازد. وی می گوید، برخی کودکان میتوانند علامتهای اجتماعی را به آسانی تشخیص دهند. آنها میتوانند بلافاصله موقعیت را سبک سنگین کنند. برای برخی دیگر ، ارتباطات اجتماعی ، مانند زبان بدن یا حالتهای بیانگر صورت ، یک زبان متفاوت است.
آموزش مهارتهای اجتماعی کوهن در گروههای کوچک و اغلب همیشه با یاری والدین و معلمین صورت میگیرد و شامل تمرینهایی برای برقراری بهتر ارتباطات ، حل مسئله ، مدیریت خشم و استرس و حتی تاثیر گذاری مثبت بر دیگران در ملاقات اول است. کوهن میگوید، در یادگیری مهارتهای اجتماعی مشکل اغلب افراد ، کنترل هیجانات بطور موثر است. و همانطور که دکتر بویاتسیز اشاره میکند نادیده گرفتن هیجاناتمان میتواند اثر نامطلوبی بر تندرستی ، شادی و سلامت عمومی ما بگذارد، بدون اینکه میزان هوش یا سواد ما مهم باشد. خوشبختانه ارتباطات اجتماعی در هر سنی قابل اصلاح است. کوهن میگوید، حتی من هم گاهی مرتکب خطا میشوم و باید برای برقرای بهتر ارتباط با دیگران خودم را اصلاح کنم.
در واقع این هوش عاطفی است که می تواند هوش عقلانی را بکار گیرد و در جهت مقصودش به پیش ببرد. شاید تا کنون افراد باهوش زیادی را دیده باشید که نه در شغل و کارشان و نه در روابط خانوادگی و روابط بین فردی اشان و نه در تفریح و عشق ورزیدنشان و ... موفقیتی حاصل نکرده اند. و کسانی را هم می شناسیم که علیرغم اینکه از هوش سرشاری برخوردار نیستند زندگی آرام و موفقی داشته اند و حتی به سطوح بالای موقعیت ها اجتماعی دست یافته اند. ( داستان مسابقه خرگوش و لاک پشت )
هوش عاطفی مجموعه ای از مهارتها و شاخصهایی است که در زیر توضیح داده می شود:
1 – شناخت احساس خود :
فرد باید قادر به شناخت و پیش بینی احساسات خود در موقعیت های مختلف باشد . شاید این جمله بدیهی به نظر برسد ولی باید روی آن بیشتر تامل کنیم . اشخاص زیادی هستند که یا از احساسات مختلف خود آگاهی ندارند . یا ریشه آنها را نمی فهمند. به مثالهای زیر توجه فرمائید :
- نمی دانم چرا از فلانی بدم می آید.
- نمی دانم چرا علیرغم اینکه خواهان موفقیت در کنکور هستم ولی هنگام مطالعه بی انگیزه هستم.
- نمی دانم چرا احساس پوچی و کلافگی می کنم.
2 – کنترل احساس خود :
شناختن احساس هایی چون تنفر ، عصبانیت ، افسردگی ، اضطراب ، غم و .... هزاران احساس دیگر به تنهائی کافی نیست ، بلکه باید آنها را تحت کنترل بگیریم . راننده خوب نه تنها جای ترمز ماشین را می شناسد ، بلکه به هنگام لزوم آن را در اختیار می گیرد و بر آن مسلط است.
3 – بر انگیختن و به هیجان آوردن خود :
افرادی که هوش عاطفی بالا دارند ، با اندیشیدن به عواقب احتمالی یک عمل ، نسبت به انجام دادن یا ندادن آن برانگیخته می شوند. این افراد قدرت دارند که اهداف متعالی خود را تجسم کنند ، برنامه بریزند و جهت رسیدن به آنها انرژی بگذارند. پشتکار و اراده نشانه برانگیخته شدن آنهاست و این کاری است که کمتر از هوش عقلانی بر می آید.
4 – شناخت احساسات دیگران :
افرادی با هوش عاطفی بالا ، هرگز در لاک خود فرو نمی روند تا فقط اسب خود را برانند.
آنها تعاملات گسترده ای با اجتماع دارند و می توانند دنیا را از منظر دیگران هم ببینند . لذا این افراد تحمل بالایی نیز دارند.
5 – تنظیم روابط با دیگران :
پس از شناخت احساسات دیگران ، نوبت به روابط با آنها می رسد. در اینجا تعادل و تعامل حرف اول را می زند. افرادی با هوش عاطفی بالا ، هرگز در دوستی ها و روابط بین فردیشان افراط و تفریط ندارند. آنها از هر کس انتظاری متناسب با خودش دارند.
آنها می دانند که تمام آدمها شخصیت کامل و بیست نیستند. لذا توقع ندارند همه افراد همانطور عمل کنند که درست است ، یا همانطور عمل کنند که آنها دوست دارند.
در واقع مردم را همانطور که هستند می پذیرند و اگر تلاشی جهت تغییر شخصیت دیگران در جهت اصلاح آنها انجام می دهند، توقع ندارند که حتما به نتیجه رضایت بخش ختم شود.
هر کدام از شاخصهای پنجگانه فوق مباحث عمده ای در روانشناسی کاربردی و وروانشناسی علمی دارد که در اینجا به همین مقدار بسنده می کنیم .
منبع: daneshnameh.roshd.ir.
آه ای دل اگر کسی به تو بگوید که روح همچون جسم فانی است،پاسخ بده که گل پژمرده می شود و از بین می رود ولی بذر ماندنی است.این قانون خداوند است.
"جبران خلیل جبران"
درب مطب دکتر به شدت به صدا درآمد.دکتر گفت: "در را شکستی بیا تو"
در باز شد و دختر کوچک نه ساله ای که خیلی پریشان به نظر می رسید، به طرف دکتر دوید: "آقای دکتر.مادرم"
و در حالی که نفس نفس می زد، ادامه داد:"التماس میکنم با من بیایید.مادرم خیلی مریض است"
دکتر گفت:"باید مادرت را به اینجا بیاوری،من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم."
دختر گفت:"ولی دکتر،من نمی توانم.اگر شما نیایید او می میرد."و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد،جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع به معاینه کرد و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.او تمام شب را بر بالین زن ماند،تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت:"باید از دخترت تشکر کنی،اگر او نبود حتما می مردی"
مادر با تعجب گفت:"ولی دکتر،دختر من سه سال است که از دنیا رفته" و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود.
خدايا، هدفي را به من ارزاني كن كه حتي مرگ هم نتواند مرا از آن دور كند
خدايا، دركي به من بده كه به دشمنم هم به خاطر دشمنيش با من، حق بدهم
خدايا شعور مرا بيفزاي هر روز بيش از ديروز
امروز اولين روز از باقي عمر شماست. تصميم بگيريد از آن چه باقي مانده است درست استفاده كنيد. ( رابرت گريسولد)
نظرتون در مورد نظم چيه؟
به نظر من نظم چيز خوبي نيست.
اگرنه طبق قانون دوم ترموديناميك جهان به سمت به نظمي ميل نمي كرد كه ما بخواهيم جهت حفظ نظم، انرژي صرف كنيم.به عبارتي اين قانون مي گويد جهان در نظم پايدار نيست و به سمت بي نظمي ميل مي كند. از طرفي هم بدون شك مي دانيم كه روش و منش گذار طبيعت يك روش منطقي و جامع است به طوري كه همه ي جوانب و موجودات را به طور كامل تحت پوشش قرار مي دهد. خب حالا يا اين سيستم طبيعي مقصد اشتباهي را در پيش گرفته يا اين ماييم كه اشتباه فكر مي كنيم؟ مشكل سر معيارهاست. نه اين نظم ما، نظم طبيعت، نه بي نظمي ما، بي نظمي از ديد طبيعت و جهان هستي است. آري مشكل سر تعاريفمان است. آن بي نظمي كه در قانون گفته شد، بي نظمي نيست و نظمي كه ما مي گوييم نظم نيست. اين خصلت انسان است كه مفاهيم و معيارها را بر اساس سود و منفعت هاي شخصيش تعريف مي كند. از اين نمونه تفاوت تعاريف كم نداريم. جهت مثالش و تفهيم موضوع برويد تعريف علف هرز را از ديدگاه علمي پيدا كنيد. حال بي خيال علم، آيا در طبيعت هم مي توانيد براي گياهي، اسم علف هرز را بگذاريد؟؟؟ كاملا مشهود است كه نمي شود چرا كه طبيعت بين علف هرز و بهترين گياه زراعي هيچ تفاوتي قائل نمي شود. از ديد ما نظم يعني اين كه در يك زمين زراعي هيچ گياهي جز گياه زراعيمان نباشد و آن ها هم مجموعا خوب محصول بدهند ولي آيا واقعا اين، نظم است؟؟ يا عين بي نظمي؟؟
ما به انساني كه سر يك ساعت خاص مي خوابد و سر يك ساعت خاص بيدار مي شود، مسواكش را هر شب قبل از خواب مي زند، جورابش را هيچ وقت گم نمي كند، هر روز مثل ديروز سر يك ساعت مقرر كارش را انجام مي دهد و خيلي چيزهاي شبيه آن، منظم مي گوييم بدون اين كه بدانيم تنوع، هيجان، تفاوت، تغييرو از اين زمره خصوصيات چقدر در زندگي وي نقش دارد؟ اين كه يك فردي جايي استخدام شود و سرماه پول بگيرد و هر روز صبح ساعت 7 برود سر كار و ساعت 14:10 برگردد خانه و ناهار بخورد و بخوابد و عصر كارهاي عقب مانده را انجام دهد و شب شام بخورد و بخوابد و فردا صبح دوباره ساعت 7 برود سر كار و ... و آخر ماه حقوق بگيرد و ... مي گوييم طرف فرد منظم و موفقي است. روزمرگي در روحمان رسوخ كرده. از تغيير هراسانيم. نگرانيم داشته هايمان از دست برود بدون اينكه به هيجان ها و چيزهايي كه در انتظار ما هستند فكر كنيم. به اين باور نرسيده ايم كه ما به حكم بشر بودنمان موظف به تغيير هستيم و خود صاحب كائنات اين تغيير را بر ثبات فرشتگان و ملائكش برتري داده.
همه ي اين حرف ها ما را به جايي مي رسانند كه از اين به بعد در زندگي روزمره مان بيشتر به مفاهيم و معيارها توجه كنيم. اين كه يك مفهوم را همه قبول داشته باشند يا به عنوان يك مفهوم قبول شده در جامعه به آن نگاه مي شود دليل نمي شود كه بي محابا آن را وحي منزل بدانيم. منظورم اين است كه حتي محكم ترين قواعد و مفاهيم هم مي توانند اشتباه و از پايه بي اساس باشند.
اميدوارم متوجه شده باشيد منظورم از نظمي كه گفتم چيز خوبي نيست، كدوم نظمه
البته مجددا حضور جويندگان تناقض بگويم منظور اين نيست كه تمامي مفاهيم و معيارهاي ايجاد شده توسط بشر از اين گونه اند!
اين طوطي صفتان پست گفتار
مست نگهند مثال كفتار
آرام نشود دلم مگر كه
بينم تن پستشان سر دار...
داشتم فكر مي كردم ما چرا زندگي مي كنيم؟ سواليه كه خيلي ها از خودشون مي پرسن و جواباي خيلي قشنگي هم براش دارن. ولي واقعا چرا؟ من فكر مي كنم ما داريم زندگي مي كنيم كه بتونيم تو پاييز، وقتي داره بارون نم نم ميزنه، تو يه جاده دو طرف درختِ خم شده به سمت جاده، روي برگ هاي زرد و قهوه اي قدم بزنيم...
سلام.
امروز 16 آذر بود. روز دانشجو. ديشب يكي از بچه ها يه پيامك برام داده بود كه قشنگ بود:
روز دانشجو را به تو تبريك نمي گويم، تو را به اين روز تبريك مي گويم كه اين روز بي تو و بي حس "آرمان خواهي" و "ايمانت به حق طلبي" بي معناست.. هر چند كه ...
بقيش ديگه يه خرده سياسي مي زد كه نذاشتم، دلم نمي خواد پس فردا فرت سايتم فيلتر بشه!
راستي شرمنده كه يه مدت طولاني سايت پايين بود. بد جور گرفتار بودم! دارم يه قالب جديد واسه سايت راه اندازي مي كنم كه ايشالا تا چند هفته ديگه مياد بالا!!!
وقت شريفتون رو نمي گيرم... هديه امروز من به شما فال حافظي هست كه بالاي سايت مخصوص شما اومده.
موفق و مويد باشيد
در خصوص مقاله قبلي از دكتر شريعتي بايد مواردي رو بگم:
براي اين كه بتونيم اصل مطب رو برداشت كنيم اول بايد دكتر شريعتي رو از اعماق وجود بشناسيم. با افكارشان آشنا بشيم. با تئوري هاي ايشون اشنا باشيم. چون اگه قرار باشه به گفته هاي ايشون صرف يك مطلب نگاه كنيم اونوقت دچار برداشت اشتباه و نادرست از مبناي اون مطلب مي شيم. باعث مي شه به بعدي غير از بعد اصلي مورد نظر دكتر اشاره كنيم.
شايد گفته هاي دكتر در ظاهر به شكايت از خدا بپردازه ولي در عمق اون مبحثي بسيار عميق تر از اين
خدایا کفر نمیگویم
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
سلام مجدد بر همگی عزیزان. خودمونیم ها این چه نوعشه سایت می زنن سال به سال به روزش نمی کنن! تو این مدت که آپ نکردم اتفاقات زیادی افتاد که هر کسی دیدگاهی خاصی در موردش داره. بالاخره این تابستون هم اومد.. امیدوارم بتونین یه برنامه مدون و درست و حسابی واسه تابستونتون بریزین. یه پیشنهاد از من واسه بچه های کنکوری ارشد: تابستون بی خیال مطالعه واسه ارشد بشین! می تونین استفاده های خیلی بهتر ازش ببرین. از مهر هم شروع کنین برای ارشد به اندازه کافی وقت هست.
موفق باشین، واسه ما هم دعا کنین
بگذار مخاطب فکر کند فکری که تو به او تلقین کرده ای از خود او است- دیل کارنگی
خب کم کم داریم به انتخابات نزدیک می شیم. برنامتون چیه؟! از کدوم عده هستین؟ اونایی که اصلا رای نمی دن؟ اونایی که رای می دن ولی نه از روی رغبت؟ اونایی که با تمام وجود و تفکر رای میدن؟؟؟!!
یکم فکر کنین در موردش. ضرر نمی کنین...
امروز خلاصه سمینار ارائه دادیم! اونم چه سمیناری!! 5 دقیقه مونده به شروع جلسه بحث هنوز نه نرم افزارهای لازمم نصب شده بودند و نه اینترنت وصل شده بود. تقصیر منم نبود. قرار بود 11:30 مسئول آمفی تئاتر بیاد که نیومد!!! خلاصه با چه وضعی اینترنت راه افتاد و بحث شروع شد. نفر آخر بودم. بچه ها یکی یکی ارائه دادند. موضوع من مدلسازی و شبیه سازی در گیاه پزشکی یود. خیلی سعی کرده بودم فشردش کنم تا وقت زیادی نگیره ارائه ولی با تمام زمان بندی ها موقع ارائه، زمان کاملا از دستم در رفت و وقتی به خودم اومدم دیدم 25 دقیقه از ارائم می گذره!!! درصورتی که وقت پیش فرض 10 دقیقه بود! خلاصه خیلی ضد حال خوردیم!! دقیقا واقف بودم به این نکته که یه موضوع هر چی هم مهم و جالب و نو باشه اگه نشه تو زمان مد نظر ارائه بشه فایده ای نداره. واسه همین جاتون خالی کلی دپرس شدم. همش می گفتم کاش یکی تذکری چیزی می داد تا حواسم جمع زمان بشه ولی ....
آره دیگه اینم حاصل کلی زحمت همش رفت به باد. شماها حواستون باشه اگه قرار بود مطلبی یا سمیناری ارائه بدینحتما مبحث زمان رو هر طوری شده در نظر بگیرین. نمی دونین چه حس بدی داره وقتی احساس کنین کل زحمتتون به خاطر یه حواس پرتی از بین رفته. بدتر از اون این که خود شما هم به فاکتور زمان توجه زیادی داشته باشین و کلی تمرین کرده باشین در زمان پیش فرض ارائه بدین. خلاصه اینجوریه.
فقط با این بهونه که دفعه اولم بوده یه جورایی به خودم دلداری می دم که اشکال نداره بالاخره همین جاها باید تجربه کسب کرد تا جاهای مهم تر این جوری نشه.
جمله آخر سمینارم رو هم اینجا می ذارم:
به امید روزی که بتوانیم روابط بین داده های روزمره خود را شناخته و مدل واقعی زندگی خود را بسازیم.
قابل توجه این جمله زمانی فایده داره که تو سمینار مدلینگ شرکت کرده باشین!!!
همین.
اگر چيز هاي متوسط را نپذيريد، اغلب اوقات بهترين ها نصيب شما خواهد شد.(موآم)
آخیییش. این اینترنت هم عجب فیلم و سیانسی داره! ااوووه از کی بود که این سرور سایت ما عوض شده بود!! خلاصه هی امروز و فردا بالاخره راش انداختیم!! از جمعیت میلیونی دوستانی که طی این مدت درخواست راه اندازی مجدد سایت رو داشتن ممنون!!!! ایشالا از خجالتتون در بیام!
راستی عیدتون هم مبارک!
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.
--دکتر شریعتی--
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.
خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.
خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.
خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.
خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.
خدایا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.
خدایا !مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.
خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و
تنها ئی ام بیفزای.
--دکتر شریعتی --
این متن رو یکی از دوستان فرستاد به سایت. جالب بود!! گفتم شما هم یه نگاهی بش بندازین!!
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. نتیجه اخلاقی داستان: کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!
و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود.
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده مي شوند.
-- دیدم جالبه گذاشتم. بالاخره شاید دستنوشته من نباشه ولی بالاخره دست نوشت که هست!!--
یکی از بچه ها همین الان برام نوشته بود نیست آپ کنم!!! خب منم آپ کردم!!!
یه فایلی فعلا می ذارم بد نیست ببینینش. شایدم قبلا دیده باشینش ولی به چند بار دیدن می ارزه. باید فکر کنیم.
برای دریافت فایل اینجا را کلیلک کنید.(می تونین راست کلیک کنین و گزینه save target Az رو بزنین)
در ادامه جلسات ارزشمند جهاد دانشگاهی دفتر کشاورزی فایل های صوتی جلسه اول در زیر به صورت لینک ارائه می گردد.
روی لینک های راست کلیک و گزینه save linke as یا save target as رو کلیک کنید.
فایل صوتی جلسه اول - دو
فایل صوتی جلسه اول - سه
فایل صوتی جلسه اول - چهار
فرا رسیدن اعیاد قربان و غدیر را به دانشجویان و دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم!
شرمنده یه مدتی در اپ سایت تاخیر ایجاد شد. بالاخره کار و مشغله و زندگیه دیگه!!! روزهای از پس هم می آیند و می روند! تکراری بود نه!!! هر چی فکر می کنم چیر خاصی الان به فکرم نمی رسه! فقط همین بیتی که بالای سایت الان هست رو می ذارم!
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
راستی برای دانلود فایل های صوتی جلسات قدرت فکر اینجا را کلیک کنید
بازم سلام!!!
این دفعه هم یه فیلم دیدم می خوام براتون تعریف کنم!!!
قبلش اینو بگم که یکی از دوستان تو نظرات گذاشته بود که رو قلبش احساس سنگینی می کنه و می خواد یه کار بزرگ انجام بده و خواسته بود که براش دعا کنیم. منم حسب وظیفه اینجا گذاشتم تا این دوست ناشناسمونو دعا کنیم تا موفق بشه .
خب از این که بگذریم می رسیم به فیلممون!
فکر کنم دو شب پیش بود. آسایشگاه یکی از بچه ها بودیم. یه فیلمی دیدم که مضمونش این بود:
یه مرده ای (مرده نه ها مرد!) بود که کلی زور داشت. یعنی یه چیزی من می گم یه چیزی شما می شنوین!! نقششو ویل اسمیت بازی می کرد. این بنده خدا مثل جت پرواز می کرد مثل دایناسور زور داشت و بدنش هم کاملا ضد گلوله. یعنی در حد تیم ملی تخیلی!! کار نداریم به اینا! اصل قضیه اینه که با یه زنه آشنا می شه که زنه این مرده رو می شناسه ولی مرده اونو نمی شناسه!! بازم کاری نداریم به اینا!!! ماجرا از این قرار بوده که این دو تا زن و شوهر بودن و طی یه قضیه ای مرده ضربه می بینه و فراموش می کنه. ولی در خلال فیلم که مرده به زنه شک می کنه می بینه ببببببله این حاچ خانوم فیلم ما هم یکی خر زورتر از این مردست! خلاصه شک می کنه و پی گیر و اصرار تا می فهمه اینا هشتاد سال پیش زن و شوهر بودن و عمرشون هم به چند صد سال می رسه! جالب فیلم اینجا بود که مرده که ضد گلوله بوده تو یه دزدی که بهش شلیک میشه زخمی می شه؟؟!!! زنه میاد بالا سرش و می گه:
ما فقط وقتی که از هم دوریم می تونیم فنا ناپذیر باشیم. اگه نزدیک هم باشیم و عشق و محبت بینمون باشه مجبوریم عمری مثل بقیه داشته باشیم و یک روزی بمیریم.
تو همین گیر و دار زنه زخمی می شه و در حال احتضار که مرده با کلی زحمت خودشو دور می کنه و می ذاره می ره،
تا زنه زنده بشه.....
عشق زمینی و آسیب پذیری، فنا پذیری...
چند شب پیش خونه یکی از دوستان بودیم. یه فیلم دیدم که موضوعش این بود که روح یه دختر که نقش پسر فیلم ما بهش نارو زده بود تا آخر عمر پسره رو دوشش نشسته بود و زندگیشو مختل می کرد. داشتم فکر می کردم حالا لازم نیست که حتما به یکی نارو بزنی و حتما هم طرف بمیره تا روحش بیاد رو دوشت! کافیه دل یکی رو برنجونیم یا یکی رو مسخره کنیم یا پشت سر یکی حرف بزنیم و هزار تا کار دیگه که تو دنیای مادی مون نمی بینیمشون مثل همون روح دختره! ولی اثرشون مثل یه بار سنگین میاد رو دوشمون.
شما رو دوشتون احساس سنگینی نمی کنین؟ من که بعضی وقتا احساس می کنم پشت گردنم یه خرده درد می کنه.. نمی دونم چرا؟!
حیوانات متفق القول تصمیم گرفتند یک نشان درجه نظاامی به نام « حیوان قهرمان » بسازند . بعد ف این نشان در همانجا به اسنوبال و باکسر تقدیم شد . همچنین نشان درجه دوم حیوان قهرمان به گوسفند مرده تقدیم شد . بحثهای زیادی در گرفت که نام این جنگ را چه بگذارند . سرانجام نام « جنگ گاودانی » را برگزیدند . زیرا همه در گاودانی کمین کرده و از آنجا حمله کده بودند . تفنگ آقای جونز را میان گل و لای پیدا کردند و معلوم شد که در ساختمان اصلی مزرعه مقداری گلوله وجود دارد . تصمیم بر این شد که تفنگ را بر پای پرچم ، مانند یک عراده توپ ، قرار دهند و سالی دو بار آن را شلیک کنند . یک بار در دوازدهم اکتبر سالگرد جنگ گاودانی ، و یک بار در چله تابستان سالگرد انقلاب .
هر چه به زمستان نزدیکتر میشد ، مولی بیشتر و بیشتر دردسر میآفرید . او هر روز صبح برای کار تأخیر میکرد و بهانه می آورد . یک روز ، مولی با ناز و ادا وارد حیاط شد و در همان حال که ساقه یونجه ای گوشه دهانش بود و سم بلندش را تکان تکان میداد ، کلوور او را کنار کشید و گفت : « مولی ، میخواهم با تو جدی صحبت کنم . امروز صبح دیدم که داشتی به پرچینی نگاه میکردی که مزرعه حیوانات را از مزرعه فاکس وود جدا میکند . یکی از مردان آقای پلینگتون در آنطرف پرچین ایستاده بود و من که خیلی دورتر ایستاده بودم تقریبا" مطمئن هستم که دیدم او داشت با تو صحبت میکرد و تو اجازه دادی روی پیشانی ات دست بکشد . مولی ، این کار چه معنایی داری؟ » مولی فریاد زد : « من نبودم ! واقعیت ندارد! » -«مولی ، به چشمهای من نگاه کن . قسم میخوری که این طور نبود ؟» مولی تکرار کرد : « واقعیت ندارد! » اما نتوانست به چشمهای کلوور نگاه کند . لحظه ای بعد پا به فرار گذاشت و چهار نعل به درون مزرعه دوید . فکری در سر کلوور جرقه زد . بی آنکه به دیگران چیزی بگوید ، به اصطبل مولی رفت و با سمهایش علفها رو زیر و رو کرد . زیر علفها ، زیر علفها ، انبوهی از حبه های قند و چند بسته ربان با رنگهای مختلف مخفی شده بودند . در ماه ژانویه ، هوا بسیار سرد و گزنده شد . زمین مانند آهن ، سفت شده بود و در مزارع نمی شد کاری کرد . بسیاری از جلسات بزرگ در کاهدانی بزرگ تشکیل میشد و خوکها خود را با کار فصل آینده مشغول کرده بودند . همه پذیرفته بودند که خوکها به وضوح از سایر حیوانات با هوش ترند و تنها آنها هستند که میتوانند در مورد تمام سیاستهای مربوط به مزرعه تصمیم گیری نمایند ؛ هر چند که تصمیمات آنها باید با آراء اکثریت مورد تصویب قرار میگرفت . اسنوبال و ناپلئون در هر جایی که مخالفت ممکن بود ، از مخالفت دریغ نمیکردند . اگه یکی از آنها پیشنهاد میکرد که مساحت بیشتری زیر کشت جو دو سر برود ، دیگری مسلم بود که به جوی معمولی رأی می داد و اگر یکی از آنها میگفت که فلان مزرعه و بهمان مزرعه برای کشت کلم خوب است ، دیگری ابراز میکرد که آن مزرعه فقط به درد کشت پیاز و سیب زمینی میخورد. هر کدام ، پیروان خود راداشتند و گاهی بحثی پر شور در میانشان در می گرفت . در جلسه ها اغلب اسنوبال با سخنرانیهای شیوایش رأی اکثریت را به دست می آورد؛اما نا پلئون در اوقات تنفس بین رأی گیری ها ،در جلب حمایت موفق تر بود و بیشتر موفق می شد نظر گوسفند ها را جلب کند.
چند شب پیش بود که تو یه جلسه ای که موضوعش جبرگرایی روانشناختی و ژنتیکی و .. . بود یه گوشه ای از بحث به سمت دترمینیسم کشیده شد که خلاصه بعد از جلسه با یکی از بچه ها سر این قضیه یه صحبتی داشتیم که می خوام یه خردشو اینجا بذارم!!!
حتما تا حالا بحث جبر و اختیار رو شنیدین! یه عده می گن درصد جبریت زندگی بیشتر از اختیار و عده ای هم معتقد به بیشتر بودن اختیار هستن و خلاصه تو این مایه ها. شما نظرتون چیه؟ معتقدین به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی که داره نقش های از بیش تعیین شده رو بازی می کنه هستین یا غیر از این؟
من خودم که معتقدم یک انسان دارای اختیارات بسیار زیادی هست و به تبع آن درصد جبریت در زندگیش خیلی کمتر از اختیاراتشه. بحثی که با اون دوستمون شد سر همین بود که اگه خدا می خواد من یه آدم بد بشم یا خوب، خب من چطور می تونم خلاف اونو عمل کنم؟ اگه تقدیر و سرنوشت ما بسته هست پس دیگه زندگی چه فایده ای داره؟؟ یادمه این قضیه برای اولین بار از اونجایی برام تبدیل به یه سوال حیاتی شد که معلم ادبیات سال نمی دونم چند دبیرستان گفت: خدا نمی دونه که هر کدوم از ما در اینده تو بهشت می ریم یا جهنم!! راستش من که بد جور رفته بودم تو کف!! از یه طرف خب اختیار خیلی بالای انسان رو تو اون زمان برام نشون می داد و از طرفی هم نمی تونستم قبول کنم واقعا خدا نمی دونه؟؟؟!!! این چه خدایی شد دیگه!!!
چقدر رفتم از این ور و اون ور سوال کردم و پیچونده شدم و پیچوندم!!! و چقدر مثال برای خودم استدلال می کردم!! یادش بخیر. مشکلم این بود که می گفتم خب اگه خدا می دونه من تو بهشت می رم پس سعی و تلاش من چه فایده ای داره؟ اگرم قراره برم تو جهنم بازم همین!! یادمه یه مثالی برای خودم درست کرده بودم!! می گفتم فرض که من با چند تیکه چوب یه راه دارای چند تا پیچ و خم می سازم که فقط یه راه برای رفتن داشته باشه. اونوقت یه جوجه می ذارم اول مسیر و راش می ندازم بره! می گفتم مثلا فلان پیچی که جوجه قراره مدتی بعد بهش برسه رو من می دونم که هست. اون جوجه هم مجبوره که تو اون مسیر بره. پس اختیارش کوو؟؟!!!
آقا خلاصه سرتونو درد نیارم چه فیلمی بود! شده بودم یه ادم درگیر!! تا خلاصه بعد از کلی این ور و اون ور رفتن و مطالعه به نتایج جالبی رسیدم و فهمیدم اصلا من و کجا و خدا کجا که خودمو به عنوان خدا مثال زدم و جوجه رو به عنوان یه انسان!!!! مسئله ی جالبش اینه که خدا می دونه که ما به چه مسیرهایی خواهیم رفت نه اینکه می خواد!! مشکل سر همین کلمه خواستن و دانستنه. البته استثنائات رو فعلا کاری نداریم. یه مثالی یکی از اساتید دانشگاه برام زد که جالب بود. گفت: فرض که شما پایین یه ساختمان وایسادین و یکی از دوستاتون یه چشم بند بسته به چشمشو داره قدم قدم میاد به سمت لبه ساختمان مثلا 5 طبقه ای. خب شما می دونین که با همین منوال اون خواهد افتاد و طبیعتا خواهد مرد. ولی آیا این دونستن شما برای اون دوستتون جبر ایجاد می کنه که حتما بیفته؟؟
دقیقا همینه. خدا با قدرتی که داره تمام راه ها رو می شناسه و از درون انسان هم خبر داره. خب من می تونم یه راه خوب برم که در نتیجه خدا خواهد دانست عاقبت به خیر و اگه یه راه اشتباه رو برم خدا خواهد دانست که عاقبت به شر!! خواهم شد. این دانستن خدا برای عاقبت به خیری یا عاقبت به شری من اجباری رو ایجاد نمی کنه!!
همین!
البته این بجث خیلی مفصل تر از ایناست. ولی خواستم در حد خیلی ساده و خلاصه به عمومیت مطلب اشاره کنم. اگه کسی سوالی داشت بپرسه من در خدمتم!!!
خب یه مدتی بود که نتونستم آپ کنم!! سرمان کمی تا قسمتی ابری هوا بسیار عالی!!!
حالا هر چی فکر می کنم چیز خاصی به ذهنم نمی رسه!! البته می رسه ولی هر چی رو که نمیشه اینجا نوشت!!!!! فعلا ترجیح می دم یکی از بیت های حافظ رو که به محضی که سایت رو باز کردم به نمایش در اومد رو بذارم واستون!!!
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست
مرد جواني كه مي خواست طريقت معنوي را طي كند، به جستجوي روحاني اي در صومعه ي ستا رفت.
پدر گفت: براي مدت يك سال هر كس با تو درشتي كرد، پول بده.
دوازده ماه تمام جوان هر گاه مورد توهين قرار مي گرفت پولي مي پرداخت. در پايان سال جوان براي آموختن درس بعدي به نزد پدر آمد.
پدر گفت: به شهر برو و براي من مقداري گوشت بخر.
به محض اين كه جوان آن جا را ترك كرد، پدر خود را به هيئت گدايي در آورد و از ميان بري كه بلد بود خود را به دروازه شهر رساند.وقتي مرد جوان رسيد پدر شروع به هتاكي كردن او كرد. جوان به گداي تقلبي گفت: عالي است! يك سال تمام مجبور بودم در ازاي مورد توهين قرار گرفتن، مبلغي را به توهين كننده بپردازم. اما حالا مي توانم مجاني و بدون خرج كردن حتي يك پاپاسي مورد توهين قرار بگيرم.
پدر لباس مبدل از تن به درآورد و گفت: تو براي گام بعدي آماده اي، زيرا آموخته اي كه به روي مشكلاتت لبخند بزني.
كوئيلو
عید فطر هم داره می رسه... ماه رمضون هم داره میره. مثل همیشه هر اومدنی رو رفتنیه و هر رفتنی رو اومدنی...
به نظر من که خیلی زود گذشت. حالا یه خرده باید بشینیم این دم آخری ماه رمضون فکر کنیم...فکر و فکر... چی کار کردیم؟ چی کار باید انجام بدیم؟؟ روزا میاد و میره؟ دنبال چی هستیم؟ اووووه!! کلی سوال که برای فکر کردن بهشون وقت خیلی کمه!!
از اینا که بگذریم، به همه ی شما عزیزان این عید رو تبریک می گم و نماز و روزه هاتون هم قبول...
فرا رسیدن عید شادی بخش فطر را به تمامی روزه داران و دوستداران رمضان تبریک عرض می نمایم
خب. اینم از سال تحصیلی جدید. امروز روز اولی بود که رفتم دانشگاه! فکر کنم همه روز اولشون بود!!! خلاصه بعد از حدود 4 ماه دوری از دانشگاه و فضاش واقعا لذت بخش یود. یادمه قبلنا منظورم پارسال و سال های قبلش تعطیلی واسم معنی نداشت و تابستونو غیر تابستون دانشگاه بودم. ولی امسال که دیگه برنامه هام تغییر کردن وتابستونو تقریبا دانشگاه نبودم، دوباره دیدن فضاش با مزه تر بود!! بگذریم. یه سال دیگه هم شروع شد با کلی قول و تعهد که از این ترم دیگه حتما درس می خونم!!
ایشالا همه دانشجوهایی که دلشون می خواد واقعا دانشجو باشن بتونن سر این تعهدشون بمونن...
آمین
شروع سال تحصیلی جدید رو به همه دانشجوهای عزیز تبریک عرض می کنم
بعد از گذشت مدتی ، آن دو تغییر لحن دادند و راجع به شرارتی وحشتناک در مزرعه حیوانات داد سخن دادند . آنها شایع کردند که حیوانات در آنجا همدیگر را میخورند ، با نعلهای سرخ شده در آتش همدیگر را شکنجه میکنند و فساد همه جا را فرا گرفته است . اما این داستانها را هرگز کسی کاملا" باور نمیکرد . زمزمه مزرعه ای عجیب که در آن انسانها اخراج شده بودند و حیوانات کارهای خود را به دست گرفته بودند ، به طور گنگ و تحریف شده در همه جا شایع شد و در سراسر آن سال ، موجی از انقلابات سراسر روستاها را فرا گرفت . سرود « حیوانات انگلستان » با سرعت تعجب آور در همه جا پخش شده بود . آدمها هنگام شنیدن این سرود نمیتوانستند جلوی خشم خود را بگیرند و هر حیوانی را که هنگام خواندن آن میگرفتند ، در جا شلاق میزدند .
هنگامی که آدمها به این سرود گوش میکردند ، بر خود میلرزیدند و سرنوشت محتوم خود را تصور میکردند .
اوایل اکتبر،وقتی که محصولات درو شدند و مقداری از آنها را خرمن کردند،دسته ای از کبوتران ،چرخ زنان از هوا سر رسیدند و با هیجان و جنب و جوش فراوان در حیاط مزرعه حیوانات تجمع کردند.آنها می گفتند که جونز و تمام کارگرانش با پنج شش نفر از فاکس فود و پینچ فیلد ، دارن وارد مزرعه میشوند . از خیلی وقت پیش حیوانات منتظر این روز بودند و مقدمات کار فراهم شده بود . اسنوبال که در کتابی ، لشکر کشیهای ژولیوس سزار را مطالعه کرده بود ، فرماندهی نبرد را به عهده داشت. او به سرعت دستورها رو صادر کرد و در عرض دو دقیقه هر کس در محل خود حاضر شد . در حالی که آدمها به طرف ساختمانهای مزرعه پیش می آمدند ، اسنوبال اولین حمله خود را شروع کرد . تمام سی و پنج کبوتر روی سر مهاجمان این طرف و آن طرف بال بال میزدند و روی آنها شیرجه میرفتند ؛ وقتی که مهاجمان با آنها مشغول بودند ، غازها حمله میکردند . اما این تنها یک مانور ایذایی بود و اسنوبال حمله دوم خود را شروع کرد . موریل ، بنجامین و تمام گوسفندها ، به سرکردگی اسنوبال حمله کردند و از هر طرف به آنها شاخ و لگد زدند . در همان حال ، بنجامین دور آنها میچرخید و و با سمهای کوچکش به آنها جفتک میپراند . اما ناگهان با جیغ اسنوبال که علامت عقب نشینی بود ، همه حیوانات عقب نشستند و فرار کردند . مهاجمان فریاد پیروزی کشیدند و تصور کردند که دشمنان در حال فرار هستند ، برای همین بدون نظم و ترتیب آنها را تعقیب کردند . این همان چیزی بود که اسنوبال میخواست . به محض اینکه انسانها کاملا" وارد حیاط شدند ، سه اسب ، سه گاو و بقیه خوکها که کمین کرده بودند ناگهان از پشت حمله کردند و آنها را از هم جدا نمودند . خود اسنوبال مستقیما" به جونز حمله کرد . جونز که او را دید ف اسلحه اش رو بلند کرد و شلیک کرد. گلوله پشت اسنوبال را زخمی کرد و یک گوسفند هم کشته شد . بدون لحظه ای درنگ ف اسنوبال هیکل خود را روی پاهای جونز انداخت و تفنگ از دست جونز خارج شد . اما از همه وحشتناکتر ، باکسر بود که روی پاهایش ایستاده بود و با نعلهای آهنین
، مانند اسبی سرکش ضربه میزد . اولین ضربه او به سر مهتری از فاکس وود خورد و او را دراز به دراز روی زمین انداخت . در آن لحظه ، چندین نفر از افراد جونز چوبهای خود را انداختند و پا به فرار گذاشتند . در عرض پنج دقیقه ، همه آنها به همان ترتیبی که آمده بودند عقب نشینی کردند . همه آدمها رفته بودند به غیر از یکی . در حیاط ، باکسر با سمهایش پسرک مهتر را که با صورت روی زمین گلها افتاده بود لمس میکرد و میخواست او را برگرداند . پسرک تکان نمیخورد . باکسر اندوهگین شد و گفت : « مرده است. قصدم این نبود . یادم نبود که نعلهای آهنی دارم . چه کسی باور میکنه که عمدی نبود ؟ » اسنوبال فریاد زد « احساساتی شدن ممنوع است رفیق! جنگ جنگ است . تنها انسان خوب ، انسان مرده است .» از زخمهای اسنوبال داشت خون میچکید . کسی فریاد زد " « مولی کجاست؟ » مولی گم شده بود . برای لحظه ای همه ترسیدند که مبادا انسانها به طریقی به او آسیب رسانده باشند و یا حتی او را با خود برده باشند . سرانجام او را در اصطبل پیدا کردند . وقتی که برگشتند معلوم شد که پسرک مهتر ، در حقیقت بیهوش شده بوده ، به هوش آمده و گریخته است. مراسم پیروزی فوراگ و بدون برنامه قبلی برگزار شد . پرچم را بالا بردند و چند بار سرود حیوانات انگلستان را خواندند . حیوانات متفق القول تصمیم گرفتند...
در شب های قدر به سر می بریم. یک سال گذشت. سال پیش بود همین موقع ها، داشتم فکر می کرد تا سال بعد هستم یا نه؟؟ هستم. می گن سرنوشت آدما تو این شبا بسته می شه. من اعتقاد دارم این شب ها ارزش خیلی زیادی تو سرنوشت انسان می تونن داشته باشن ولی این که فقط تو این شبا بریم دنبال خدا و بعدش خداحافظ خدا! که نمیشه!!! پس با فرض صحت بسته شدن سرنوشت تو این شب ها به این معنیه که تو این مدت عمرت، تا این شب ها چطور انسانی بودی و بعدش چطور انسانی خواهی بود. پس سعی کن تا می تونی از این فرجه (شب های قدر) نهایت استفاده رو بکنی چرا که ظرفیت پذیرش توبه ها می ره بالا به شرطی که پایبندش باشیم. حالا جدا از ارزش والای این شب ها در آمرزش گناهان، این که بخوایم فکر کنیم هر اشتباهی کردیم تا قبل این شب ها و هر اشتباهی کنیم بعد این شب ها به یمن این شب ها همش چشم پوشی می شه فکر می کنم اشتباهی باشه، عظیم...
در شب های قدر به سر می بریم. دعا برای محتاجان فراموش نشه....
پرنده ها استدلال طولانی اسنوبال را نفهمیدند، اما آنرا پذیرفتند. جمله«چهار پاها خوب ،دو پاها بد» روی دیوار انتهایی انباری با حروف درشت نوشته شد.
ناپلئون هیچ علاقه ای به کمیته های اسنوبال نداشت و می گفت آموزش جوانان مهمتر از همه است. بعد این قضیه پیش آمد که جسی و بلوبل کمی بعد از درو یونجه، نه توله سگ زاییدند و به محض اینکه از شیر گرفته شدند ،ناپلئون آنها را از مادرشان گرفت و گفت که خودش مسئوول آموزش آنان خواهد بود.او توله ها را در جایی ،دور از انظار نگه داشت و بقیه حیوانات خیلی زود آنها را از یاد بردند.
معمای گم شدن سطل های شیر کمی بعد حل شد . شیر هر روز با پوره سیب زمینی خوکها مخلوط می شد. سیبهای نورس اکنون داشتند می رسیدند و چمنهای باغ با پا درختی ها آراسته شده بودند. حیوانات گمان می کردند که به طور حتم اینها را به طوری مساوی بین خودشان تقسیم خواهند کرد. اما یک روز دستور رسید که تمام پا درختی ها باید جمع آوری شوند و برای استفاده خوکها به انبار آهن آلات آورده شوند.بعضی از حیوانات در اعتراض به این کار کمی غر غر کردند ،اما فایده ای نداشت.همه خوکها ،حتی اسنوبال و ناپلئون ،در این مورد به توافق رسیده بودند. آنها اسکوئیلر را فرستادند تا حیوانات را آرام کند.او گفت :«رفقا ، امیدوارم شما تصور نکنید ما خوکها این کار را از روی خودخواهی و برتری طلبی انجام میدهیم . در حقیقت بسیاری از ما از شیر و سیب نفرت داریم . تنها هدف ما برای این کار این است که بتوانیم سلانت خود را حفظ کنیم . شیر و سیب موادی هستند که مطلقا" برای سلامتی خوکها ضروری هستند. ما خوکها کارگر بدنی نیستیم ، بلکه از فکر و مغزمان استفاده میکنیم . مدیریت و سازماندهی این مزرعه به وجود ما وابسته است . ما شبانه روز مراقب سلامت و رفاه شما هستیم . به خاطر«شما» که ما شیر مینوشیم و سیب می خوریم . میدانید که اگر ما خوکها موفق نشویم چه خواهد شد؟ جونز برخواهد گشت! بله رفقا، مطمئنا" او برخواهد گشت.» اگر چیزی وجود داشت که حیوانات کاملا" به آن یقین داشتند ، همین بود که نمیخواستند جونز بازگردد . اهمیت حفظ سلامت خوکها بسیار واضح بود . بنابراین توافق شد که بدون هیچگونه اما و اگری ، شیر و سیبهای پا درختی ( همچنین سیبهای رسیده) فقط برای خوکها نگهداری شود . تا پایان تابستان ، اخبار وقایع «مزرعه حیوانات » در نیمی از منطقه پیچیده بود . هر روز اسنوبال و ناپلئون دسته های کبوتران را میفرستادند تا با حیوانات مزارع همسایه دوست شوند ، داستان « انقلاب » را به آنها بگویند و سرود « حیوانات انگلستان » را به آنها بیاموزند. آقای جونز بیشتر وقتش را با نشستن در میخانه شیرسرخ سپری میکرد و ماجرای بی عدالتی عظیمی را که حیوانات در حق وی مرتکب شده بودند ، پیش همه بازگو میکرد . سایر کشاورزان با او همدردی میکردند ، اما خیلی به او کمک نمیکردند و به این می اندیشیدند که چطور میتوانند به نفع خود از بدبختی جونز بهره برداری کنند . بخت با جونز بود که صاحبان دو مزرعه که به مزرعه حیوانات چسبیده بودند دائما" با هم در تضاد بودند . یکی از آنها به نام مزرعه فاکس وود ف مزرعه بزرگ و فراموش شده ای بود که چکنزارهایش فرسوده و پرچینهایش در وضعیتی آشفته و نامرتب بود . صاحب آن ، آقای پلینگتون ، کشاورزی آسانگیر بود که اغلب اوقات خود را صرف ماهیگیری یا شکار میکرد . مزرعه دیگر که پینچ فیلد نام داشت ، کوچکتر بود و از آن بهتر مراقبت میشد . صاحب آن آقای فردریک ، مردی سخت گیر و بدجنس بود که دائما" به دنبال دعاوی حقوقی بود . این دونفر به قدری از همدیگر نفرت داشتند که غیر ممکن بود به هیچ گونه توافقی دست یابند . در هر صورت ، هردوی آنها به شدت از انقلاب مزرعه حیوانات وحشتزده بودند . البته ، در ابتدای کار، وانمود میکردند که به مدیریت مزرعه به دست حیوانات میخندند و ظرف دو هفته همه چیز تمام خواهد شد . میگفتند که حیوانات مزرعه مانور (اصرار داشتند که مزرعه را مانور بنامند و نه مزرعه حیوانات) فورا" با هم درگیر خواهند شد و از گرسنگی خواهد مرد. بعد از گذشت مدتی
ادامه دارد...
به سلامتی نتایج کنکور سراسری هم اعلام شد!! بازم ورودی هایی جدید... تا ببینیم چی می شه. این طور که بوش (نه نترسین اون بوش نه!! این بوش!!!) میاد 64 درصد ورودی های پسرن!!!!! تعجب کردین نه؟!! آره حق با شماست. بازم مثل همیشه این دخترا هستن که درصد بیشتری از دانشگاه رو از ان خودشون کردن!! البته باز خوبه کلی سهمیه بندی و این کارار رو کردن و گرنه که امسال 96 درصدد دختر ورودی به دانشگاه رو شاخش می بود!!!!!
اینایی که گفتم رو بذارین رو حساب شوخی!! در هر صورت از همین جا به همه ی اونایی که تونستن از این سد تخیلی! رد بشن چه پسر و چه دختر تبریک می گم و امیدوارم که سدهای واقعی دنیا رو هم بتونن پشت سر بذارن.
آمین
خلاصه اینو می خوام بگم تا می تونیم باید از این زمان کممون استفاده کنیم. خیلی وضعمون خرابه. نصف همین عمری که داریم هم به بطالت و نحوه های مختلف هدر می شه. حالا به نظر من حتی اگه لازم بشه باید ساعت خواب رو کم کنیم. اینکه می گن 8 ساعت خواب لازمه!! واسه اونایی که وقت کافی دارن (به اصطلاح خودم واسه اتوکشیده هاست!!!). از نظر شخص من اگه واقعا وقت کمه باید از خواب زد. خواب رو می شه یه جور جبران کرد. با 10 دقیقه هم می شه بازگشت انرژی ای که تو 2 ساعت خواب می ده رو مهیا کرد. فقط باید یاد داشته باشیم. نمی گم خواب رو از بین بریم نه. می گم این نوع خواب که مصرف کننده ی وقته رو یه جور انجام بدیم که با تاثیر نسبی ش کمتر وقت بگیره. (باز نیاییم خوابمون رو بکنیم 2 ساعت وقت اضافمون رو بذاریم به بطالت بره ها!!! این فرضیه کم کردن خواب مال زمانی که شما از تمام وقت غیر خوابتون نهایت استفاده رو کردین حالا بازم کمبود وقت دارین!). خلاصه. من معتقدم از تمام اهدافی که در کنار هدف محوری بیایم به جای خیلی پیشرفت کردن تو یه زمینه تو چند زمینه کمتر پیشرفت کنیم. یعنی اگه من نقاشی رو به عنوان یک هدف کناره دارم لازم نیست اونو تا حد استادی پش برم ( نه اینکه نذارم به اونجا برسم! نه!). منظورم اینه که برای رسیدن بهش زمان یا پول هزینه نکنیم (حالا اگه خودش به مرور زمان رسید که چه بهتر!) در کنار یه خرده یاد گرفتن از این نقاشی می تونم یه حدودی هم از ابتدائیات یک رشته ی دیگه رو هم یاد بگیرم. این جوری احتمال موفقیتم به مراتب بیشتر میشه. دقیقا عین نظریه ی انتخاب طبیعی داروین می مونه. موجوداتی که در تعدادی صفت در حد کم پیشرفت کرده باشن در مقابل آسیب های طبیعت مصون تر از موجوداتی هستند که در یک زمینه خیلی قهار هستن. کلا تنوع عامل ماندگاری هست. در سازگاری در طبیعت کمیت مهم تر از کیفیته. منظورم داشتن یه چیز حتی خیلی سطح پایین بهتر از نداشتنشه!! مثلا دونستن هفت نت موسیقی و نام سازها و یه خلاصه ای نحوه ی خوندن نت ها واقعا وقتی نمی گیره که یک انسان نخواد اونا رو بدونه. یا مثلا نحوه ی کار با فلان نرم افزار یا فلان وسیله یا دونستن مبانی روان شناختی و خلاصه کلی چیزها که یاد گرفتنشون واقعا فرصتی زیادی رو نمی گیره ولی دونستنشون خیلی می تونه کمک کنه. بعضی وقتا آدما چون آگاهی ندارن از خیلی از زمینه های موفقیت، خودشون رو محروم می کنن. شاید اگه بره و یه خلاصه ای از فلان زمینه ی علمی بخونه بفهمه که چقدر بهش علاقمنده و این باعث بشه اصلا بره تو همون رشته. اینا همه رو گفتم که بازم بگم وقتمون کمه و کلی راه جلوی پامون. اگه بخوایم بطور سری بریمشون یعنی یکی رو بریم تا آخر بعد بیایم باز یکی دیگه رو بریم تا آخر ضرر کردیم. مثل اینکه یک لوله با قطر یک متر و طول 100 متر بهمون دادن و کلی هم سطل آب کنار دستمون هست. بعد می گن تو فقط 10 دقیقه وقت داری هر چی آب از اون ور لوله اومد بیرون مال توئه!! زمانی هم که رسیدن آب از اول به آخر لوله می گیره 10 دقیقست. حالا شما چی کار می کنین؟؟؟!! این منطقیه که ما یه سطل رو خالی کنیم وایسیم تا از اون ور لوله خالی بشه بعد یه سطل دیگه؟؟!! معلومه که نه! چون دیگه وقتی نمی مونه!! خوب وقتی این لوله قطرش یه متره چه کاریه که ما وایسیم حتما اون سطل آبمون به نتیجه برسه بعد یکی دیگه؟؟! اینکه چه کاری بهتره رو می ذارم به عهده خودتون!!
اینو می خوام بگم: باید اهدافمون رو به صورت موازی انتخاب کنیم. یعنی تعدادی هدف در راستای هم. چه تعدادی؟ بر می گرده به توان شخص، البته در حقیقت برمی گرده به برداشت شخص از توانش. چون توان آدما طبق فرض اول متن میل به بی نهایت داره و این برداشت ماست از این توانایی که ما رو به همون اندازه محدود می کنه. فعلا این که چطور می شه برداشتمون رو از قدرتون افزایش بدیم بماند!!! حالا دیگه این که چی کار می خواین بکنین به عهده ی خودتونه!
خلاصه ی تئوری مو مجددا می گم!
با توجه به توانایی بسیار بالایی که بشر داره می تونه هر کاری رو که از فکرش می گذره انجام بده. فقط یک مانع جلوی راهش هست؛ اونم کمبود زمان! پس ما برای استفاده هر چه بیشتر از زمان باید اهداف بیشتری رو برداریم که بر اساس تک محوری باشن نه تک هدفی و موازی باشن نه سری! داشتن خصوصیات تقریبا متوسط به بالا در تعداد زیادی از اهداف غیر محور بهتر از داشتن خصوصیت بسیار قوی تنها در یک هدف غیر محور هست. توجه کنین خصوصیات متوسط رو برای اهداف غیر محور در نظر گرفتم. چرا که در مورد هدف محور اصلا بحث متوسط و خوب و یکی از بهترین ها نیست!! بحث بهترین در تمام جهان هست. اون قضیش جداست!
من معتقدم مغز انسان قادره تمام علوم و دانسته های تک تک افراد بشر رو از زمان خلقت تا انتهای دنیا در خودش جا بده. می دونین یعنی چی؟! منظورم اینه که از لحاظ توانایی این قدرت رو داره، فقط یک مشکلی هست و اونم وقته. آره وقت. وقتمون خیلی کمه. همش 60 و 70 سال عمر مفید باشه. البته با پایین اومدن امید زندگی بازم وقت کمتر. خب حالا باید چی کار کرد؟؟ با توجه به این توانایی عظیم خب واقعا حیفه که وقت آدم به همین راحتی ها بگذره. کلی کار می شه کرد. کلی برنامه می شه انتخاب کرد. کلی هدف. فقط این وسط یه مسئله ای هست، اینکه منظورم از چند هدف این نیست که ما چند تا هدف رو برداریم و به تمامشون به یه چشم نگاه کنیم و با این امید بریم جلو که هر کدومش به جایی رسید همونو ادامه بدیم. نه. این نه. ما باید محوریت هدف داشته باشیم. یعنی همچنان که تعداد زیادی هدف داریم یکیشو به عنوان محور انتخاب کنیم تا اگه با کمبود وقت و هزینه مواجه شدیم و مجبور شدیم تعدادی از اهدافمون رو کنار بذاریم دقیقا بدونیم کدومو کنار می ذاریم. پس تک هدفی با هدف محوری فرق می کنه. این که می گن با یه دست چند تا چیز رو برندار که میفته، حساب و کتاب خودشو داره. بعید می دونم به این معنا باشه که حتی با توجه به توان برداشتن چند تا چیز باز هم نباید بیشتر از یه چیز برداشت! منظور اینه که دقیقا بدونی چی می خوای. یعنی حداقل با خودت رو راست باشی. باز از یه طرف دیگه این بحث هست که آدم که سرشو شلوغ می کنه از کاراش میفته!! نمی دونم چرا این حرفا رو می زنن؟؟ البته می دونم قصد خیر داشتن ولی متاسفانه خیلی از این حرفا تبدیل شده به دلیل تنبلی ما که یه جوری از زیر تلاش شونه خالی کنیم. به طرف می گن بیا برو کلاس فلان که هفته ای مثلا 2 روزه بر می گرده می گه ننه بابا من دارم فلان کلاس رو می رم که هفته ای 2 روزه! دیگه وقت نمی کنم!! این که نمیشه.
شما کل زمان یک روزتون رو یه ظرف در نظر بگیرین. وقتی یه مهره میندازین توش کلی این ور و اون ور می ره تا یه جا وایسه. حالا ظرف رو از مهره پر کنین (نه اونقدر که لبریز بشه و بریزه!!!). می بینین که همه ی مهره ها سر جای خودشون وای میسن. یعنی به نظم گرایش پیدا می کنن. برنامه های ما هم همین طوره. یعنی وقتی فقط یه برنامه می ذارین تو برنامه روزانتون، خب باعث می شه که اگه صبحه بندازینش به عصر، عصر بندازینش به شب، شبه بندازینش به صبح! بالاخره وقت کل روزتونو فقط گذاشتین واسه یه برنامه! خب حالا فرض کنین 4 تا برنامه تو اون روز بذارین اونوقت دیگه برنامه ی اولتون رو نمی تونین تغییر زمان بدین چون با برنامه ی بعدی تداخل پیدا می کنه. هر چی فاصله ی این برنامه های کمتر، نظم بیشتر. البته منظور از برنامه صرفا تحصیل و درس و مطالعه نیست. حتی قدم زدن تو پارک هم می تونه باشه یا خوردن یک میوه ی خوش مزه یا نگاه کردن یک فیلم وحشتناک لذت بخش!!! یا هر چیز دیگه. خلاصه اینو می خوام بگم:
ادامه دارد...
رمضان الذی انزلت فیه القران------- فرا رسیدن ماه مبارک و خدایی رمضان رو به همه ی اونایی که تو این ماه دلشون می لرزه، تبریک می گم.
شرمنده یه مدتی نبودم. اونجایی هم که بودم همچین به اینترنت دسترسی نداشتم که بتونم بروز رسانیش کنم!!! خلاصه بعد از حدود یک ماه این ور و اون ور رفتن، حالا دوباره برنامه های همیشگی شروع شد. تا یه ماه دیگه مدرسه ها باز می شه و می ریم مدرسه! مهم تر از اون ماه رمضون هست که داره میاد و باز هم حال و هوای زیبای رمضان و دعای ربنا و افطار و سحری و ... . من که دلم تنگ شده بود. دارم فکر می کنم واسه هر شب ماه رمضان یه برنامه داشته باشم رو سایت. حالا چی باشه رو دارم رو ش فکر می کنم. ممنون می شم شما ها هم اگه نظری داشتین بدین.
طرز برخورد با افراديکه شما را تحقير مي کنند برگرفته شده از مجموعه ي مردمان واکنش نشان دادن در مقابل افرادي که شما را خوار کرده و ارزش هـايتـان را زير سؤال مي برند، قدري دشوار و دردناک است. گاهي اوقات زخم هايي که اينگونه افراد به شما وارد مي آورند، ممکن است تا ابد باقي بمانند. مـن خــودم به شخصه زمانيکه به گذشته بر مي گردم افراد بســيار زيادي را به خاطر مي آورم که در برهه هاي مختلف زنـدگي مرا تحقـيــر مي کردند و ارزش ها و توانايي هايم را دسـت کـم مــي گرفتند. مطمئنـــم که همه شما تجربه اي مشـابه من داشته ايد، شايد کمتر کسي باشد که در طول زنـدگي خود با افراد اين چنيني برخورد نکرده باشد. بهترين تکــنيک اين است که ياد بگيريم به جاي اينکه برخورد تند از خود نشان بدهيم، با آنها مدارا کنيم. در اين قسمت من چند تکنيک شخصي به شما آموزش مي دهم تا ياد بگيريد چگونه مي توان از پس اين افراد برآمد: بايد توجه داشته باشيد که افرادي که شما را تحقير مي کنند و قصد آسيب رساندن به شما را دارند، در درجه اول بايد خودشان را بيازارند تا بتوانند شما را آزرده کنند. بايد بدانيد که يک انسان کامروا، موفق، و با اعتماد به نفس هيچ نيازي به تحقير ديگران ندارد. شايد اين افراد از ديگران انتقادهاي سازنده اي کنند، اما هيچ گاه آنها را تحقير نمي کنند. برخي از افراد به طور کلي نظر منفي نسبت به ديگران دارند چون: - به دليل کمبودهايي که احساس مي کنند دوست دارند خودشان را قدرتمند تر از سايرين جلوه بدهند تا به اين طريق بر تزلزل شخصيتي خود غلبه کنند. - قبلاً کسي آنها را آزرده ساخته و چون توانايي مقابله با آن را نداشتند، با تحقير ديگران سعي مي کنند از موقعيت فعلي خود دفاع کند.. افرادي که به شدت شما را تحقير مي کنند با اين کار فقط ناراحتي، عدم موفقيت، و بي هدفي خود را در زندگي به نمايش مي گذارند و اين مشکل آنهاست نه شما. دانستن اين مطلب به شما کمک مي کند که راحت تر بتوانيد در کنار آنها به زندگي عادي خود ادامه دهيد و حرف هايشان را نشنيده بگيريد. اگر بدانيد که مشکل از طرف مقابل است نه شما، مي توانيد منطقي با مسائل برخورد کنيد و از حرف ها و کنايه هاي آنها شما را آزرده نخواهد کرد. شايد فردي که داراي چنين خصوصياتي است يکي از نزديکان شما باشد و برايتان سخت باشد که بخواهيد از نظر عاطفي خودتان را از او جدا کنيد. هيچ نيازي به اين کار نيست، فقط سعي کنيد در بحث هايي که او راه مي اندازد، شرکت نکرده و خودتان را کنار بکشيد. قصد او اين است که کاري کند تا شما احساس بدي نسبت به خودتان پيدا کنيد. اين وظيفه شماست که به آنها اجازه انجام چنين کاري را ندهيد. براي بدست آوردن اطلاعات بيشتر در مورد چگونگي برخورد با افراد منفي نگر به قسمت: "طرز برخورد با افراد منفي گرا" مراجعه کنيد. توضيحات و نکاتي در مورد افرادي که شما را تحقير مي کنند: زمانيکه اينگونه افراد به شما حرفي مي زنند، در پاسخ به آنها، جواب هاي بي شماري به ذهن شما خطور مي کند. اگر چنين کاري را انجام دهيد، در واقع خودتان را با آن فرد هم شان ساخته ايد و اين دقيقاً همان چيزي است که آنها انتظارش را مي کشند. آنها مي خواهند شما را عصباني کنند تا برخورد شديدي از خود نشان دهيد، آنها ميخواهند شما احساس بدي نسبت به خودتان پيدا کنيد و قصدشان تنها آزار دادن و آسيب رساندن است. شما با جواب دادن به آنها در حقيقت وارد بازي ساختگي شان ميشويد، و در نهايت خودتان را آزار داده ايد. ممکن است بعداً به خاطر حرف هايي که در عصبانيت از دهانتان خارج شده پشيمان شويد. خوب در زمان بروز چنين حالتي چه کاري مي توان انجام داد؟ بهتر است يکي از موارد زير را امتحان کنيد: زمانيکه احساس مي کنيد فردي با حالت تهاجمي با شما برخورد مي کند مي توانيد بگوييد: "ازت ممنونم اما فکر مي کنم بهتر است توصيه هايت را براي خودت نگه داري" و يا: "خيلي سخاوتمندي ولي من نيازي به توصيه هاي تو ندارم" همه اين مسائل به دليل خشم و نفرتي که در آنها وجود دارد، درست مي شود و شما هم مجبور نيستيد که بار مسئوليت زندگي آنها را به دوش بکشيد. شايد آنها بخواهند که از خشم و نفرت خود به شما سهمي بدهند، اما اين "هديه" اي است که شما واقعاً نيازي به آن نداريد. اگر به توصيه هاي آنها گوش کنيد و هديه هاي مسمومشان را قبول کنيد، با اين کار خشم و عصبانيت آنها را به به درون خود راه داده ايد. به خودتان اجازه انجام چنين کاري را ندهيد. شما هيچ نيازي به اين هدايا نداريد، از کنار آنها عبور کنيد. از پيشنهادت ممنونم يکي ديگر از واکنش هاي مناسبي که در مقابل اين افراد مي توانيد از خود بروز دهيد اين است که به آنها بگوييد: "از پيشنهادت ممنونم" و بعد هم به ادامه کار خود بپردازيد. با بيان اين عبارت شما در حقيقت به بحث پايان مي دهيد. آنها منتظر هستند که شما از خود عکس العمل نشان دهيد و زمانيکه اين کار را انجام نمي دهيد، ديگر چيزي براي گفتن نخواهند داشت. ممنونم، شايد حق با تو باشه "بايرن کيتي" در کتاب خود با عنوان: "عشقت را مي خواهم – آيا حقيقت دارد؟" معتقد است که بهترين واکنش در مقابل اين افراد: "ممنوم، شايد حق با تو باشه" است. او اظهار مي دارد زمانيکه نظرات ديگران سبب آزرده ساختن شما مي شو،د بايد نگاهي عمقي به درون خود داشته باشيد و ببنيد دليل اصلي اين رنجش خاطرها چيست. با اين کار هم عکس العمل شديد نشان نداده ايد، هم بر روي خود دقيق تر شده ايد. ديگران تا زمانيکه شما به آنها اجازه ندهيد، نمي توانند شما را بيازارند. در برخي مواقع بهتر است نگاهي به طرز برخورد خود با طرف مقابل داشته باشيد و ببينيد شما چه کاري انجام داده ايد که او به خودش اجازه داده تا يک چنين پيشنهاداتي نسبت به شما ارائه دهد. آيا توانايي تغيير شرايط را داريد؟ آيا به واقع عقايد او صحت دارند؟ بايد ببينيد که چرا اين اظهار نظر خاص باعث رنجش شما مي شود. عکس العمل هاي شما، حرف هاي زيادي در مورد شخصيتتان مي زند. در اينجا همه چيز مربوط به شماست و نه شخص مقابل. اجازه دهيد بداند که چه احساسي داريد اگر به فکر تلافي کردن باشيد، خودتان را بي ارزش مي کنيد. بايد خيلي رو راست به او بگوييد که نظرش شما را آزرده ساخته. البته بايد اين کار را در نهايت آرامش انجام دهيد، به عنوان مثال: "زمانيکه به نظريات من بي توجهي مي کني و آنها را نميپذيري، واقعاً ناراحت مي شوم." فقط به آرامي بيان کنيد و منتظر واکنش آنها بشويد. بهتر است اين کار را زماني انجام دهيد که تک به تک با فرد مقابل تنها مي شويد، اين امکان وجود دارد که آنها خودشان هم متوجه نباشند که در حال آزار و اذيت شما هستند. اگر چنين بحثي در محيط کار پيش آمد، مي توانيد ادامه بحث را به زمان ديگري موکول کنيد، به عنوان مثال اگر يکي از همکارانتان به شما گفت: "من احساس مي کنم تو نسبت به مسائل مختلف بيش از اندازه حساس هستي" به او بگوييد: "ترجيح مي دهم روي مسائل کاري تمرکز کنيم" و يا "الآن مسائل مهمتري براي انجام دادن وجود دارد، بهتر است به مسائل کاري توجه کنيم و موارد شخصي را بگذاريم براي بعد" با اين کار، آنها را متوجه مي کنيد که هم از نظرشان خوشتان نيامده و هم کاملاً حرفه اي با آنها برخورد کرده ايد. ساير نکاتي که در اين زمينه بايد به خاطر داشته باشيد به شرح زير مي باشد: شما نياز به تاييد ديگران نداريد گاهي اوقات نظر ديگران به اين دليل شما را آزرده مي سازد چرا که از آنها انتظار تاييد 100% داشته ايد، اما نظر آنها بر خلاف انتظار شما از آب در مي آيد. شايد پيشنهاد آنها زياد هم بد نباشد، اما در نظر شما بد جلوه کند، به عنوان مثال اگر سرپرست بخش به شما بگويد: "کارت واقعاً عالي بود، اما آيا ميتواني پاراگراف آخر را اصلاح کني تا کارت قوي تر شود؟" ممکن است ناراحت شويد، و به اين دليل که توقع شنيدن چنين اظهار نظري را نداشتيد، قسمت اول آنرا هم نمي شنويد، و فقط متوجه بخش انتقادي آن مي شويد. اگر اين نوع اظهار نظرها را به عنوان نوعي توهين و تحقير در نظر نگيريد، آنوقت ميتوانيد اين نظريه را به عنوان فرصتي براي پيشبرد توانايي هاي خود به کار بنديد. راهي سريع براي ايجاد عزت نفس – به دنبال تاييد گرفتن از ديگران نباشيد آيا آنها از داستانهاي ذهني شما با خبر هستند؟ در برخي شرايط، ممکن است نظريات ديگران در ذهن شما به منزله نوعي اهانت به شمار آيد، درصورتيکه طرف مقابل به هيچ وجه قصد انجام چنين کاري را ندارد. اين امر به دليل تفکرات ذهني شما و يا به دليل داستان هاي ذهني که براي خودتان ساخته ايد، بوجود مي آيد، به همين دليل چيزي را مي بينيد که وجود خارجي ندارد و تنها زاييده خيال و اوهام ذهنيتان است. در اينجا برايتان مثالي مي آوريم؛ فرض کنيد شخصي براي شما هديه اي آورده. اگر شما اعتقاد داشته باشيد که او قصد آسيب رساندن به شما را داشته، ممکن است با خودتان فکر کنيد:"او مي خواهد از راههاي مسالمت آميز وارد شده و از خلق خوش من سوء استفاده کند." اما حقيقت چيز ديگري است و او تنها قصد &am
ادامه روز یکشنبه:
رفتم اتاق که با حسین بریم مسجدالحرام که فهمیدم مثل اینکه برنامه اختتامیه داشتیم!! رفتیم سالن آمفی تئاتر هتل. بچه های کاروان بودن. یه خرده سخنرانی و صحبت و بحث و نیایش و وداع و مداحی و خلاصه تا ساعت 6:15. سریع با حمید و حسین زدیم بیرون تا به نماز مغرب برسیم. وقتی رسیدیم آخراش بود ما هم همونجا نماز رو بستیم و بعد از نماز رفتیم داخل مسجدالحرام. نماز اعشا و چند رکعتی هم نماز دیگه و رفتیم و بطریهانونو پر آب زمزم کردیم اومدیم بیرون. دیگه نزدیکای مروه بودیم که حمید یادش اومد دمپایی هاشو نیاورده!! خلاصه ما بطری هاشو گرفتیم و اونم رفت دنبال دمپایی هاش!! رسیدیم اتاق. قرار بود تا ساعت 10 ساکامونو ببندیم و بذاریم پشت در. خلاصه همه وسایلمونو جاسازی کزدیم و گذاشتیم پشت در!! جالب بود. یه مقایسه بین ساکایی که اومد و ساکهایی که میره!!! خلاصه حدود 10 با حسین رفتیم مسجدالحرام. حمید هم گفت بعدا میاد. ما دوربین رو برداشتیم رفتیم. یه خرده فیلم و عکس گرفتیم و بعدش هم طواف و ... . حدود ساعت 2 حسین برگشت هتل. من تا نماز بودم.
دوشنبه:
اذون رو گفتن و نماز رو هم خوندم. البته حمید ر